تبليغاتX
هیئت عاشقان سید الشهداء - ارمیا

بنام خدا

سلام بر دوستان عزیز و گرامی

××××××

خب برم سر اصل موضوع

هفته قبل یکی از عزیزان هنگام صحبت کردن با بنده؛

بنده رو تشبیه کردن با یکی از عناصر  داستانی  بنام ارمیا  در رمانی به همین نام ......

بنده دوباره  توسط یکی دیگر از دوستان بهم گفته شد گه شما مثل آرمیایی !!

سر همین قضیه برانگیخته شدم که برم ببینم این  جناب آرمیا کی اند؟

از یکی پرسیدم نویسنده این رمان چه کسی هست ؟

فرمودند: رضا امیر خانی.....

رفتیم کتابخانه شهر و توی برگه دان از کتاب آرمیا خبری نبود اما یه نوشته دیگه از جناب امیر خانی بود بنام کتاب سیستان....

با شوق شور فراوان نشستم  به خواندن این کتاب تا رگه هایی از آرمیا به دستم برسه که خوشبختانه چیزی بهتر از اون بدستم اومد و اون سبک نوشتاری بسیار روان و زیبای آقای امیر خانی!!

وهمین حالا هم دوباره شروع کردم  بخوندنش القصه ....

یه برنامه پیش اومد برم مرکز استان (لرستان ؛ اینم معرفی بیشتر محض رضای مدیر گروه !!) خب شروع کردم به گشتن در کتاب فرویشهای های مرکز استان ؛ بگم چون قبلا بخاطر اینکه  خانه پدربزرگم تو اونجاست تقریبا سوراخ سومبه های شهر رو میدونستم و ایضا کتاب فروشی های بزرگ و کوچکش را!!

 و این گشت گذار باعث شد چند سطر رو که در دو قسمت میارم رو بنویسم!!

(( چرا دو قسمت چون اگه خوشتون اومد قسمت دوم رو هم بنویسم و هم شما خسته نشید از خودن و هم بنده خسته نشم  از نوشتن!!))

صبح  بعد اینکه یه چک کردم ایمیلهایم  رو سوار یه جی ال ایکس شدیم و با پونصد تومون ناقابل رفتیم  مرکز استان......

خب کارمون بخاطر اینکه جوابمون کردند یه نیم ساعت بیشتر طول نکشید!

و همین امر باعث شد بنده وقت اضافه بسیار برای پیداکردن کتابهای امیر خانی پیدا کنم .....

اولین کتاب فروشی که مد نظرم بود یه کتاب فروشیه که مال بچه های دانشگاهی و تحصیلکرده است یه جور پاتوق....

رفتم تو یه سلام و احوال پرسی گرم کردیم با فروشنده با کلاس البته از جنس مذکر !

 و ازش پرسیدم کتابهای  آرمیا ؛ با او .....(ی) رضا امیر خانی رو داره یا نه....

با همون نگاهی که سرد و سردتر میشد گفتش : نه اسمش رو نشنیدم ....

تو دلم گفتم چطور ایشون نویسنده برتر سال 79 رو نمیشناسد.....

و در ادامه تو دلم گفتم!!:اگه بپرسی کی سال 79 که هیچ ده هزار سال قبل از میلاد توپ طلای استان لرستان ! رو گرفته  مثل بلبل میگش!!

بله  دوستان تو همین احوال بودم که یه گفتش یه نگاه بنداز تو قفسه رمانها ببین شاید پیدا کنی....

ذوق زده رفتم سراغ قفسه رومانها!!

خب گشتم وگشتم............

کیمیاگر پائلو بودش و دیگه کتاباش ؛ که توی چندین نوع چاپ و جلد مخصوص کاخ نشینان و جلد مخصوص کوخ نشینان چاپ شده بود از دیگران  هم بود

 مثل سریال هری پاتر!!

 که البته اصحاب نشر بازم در انواع مختلف برای کودک دبستانی و دبیرستانی و پیش دانشگاهی و دانشگاهی و بیکار بعد از دانشگاه و خانه دار بی خانه و همه و همه چاپ شده بود و صد البته محتواشون هم فرق میکرد یعنی هر گروه سنی یه روایت خاص از داستان اصلی نصیبش میشد چاپ کرده بودند

اما از  رضا جون خودمون و کتاباش خبری نبود..........

برگشتم پیش حضرت اجل فروشنده از اینکه مزاحم شدم بخشایش بطلبم که به سرم زد بپرسدم از آلوین تافلر (( نویسنده کتابهای شوک آینده  ، موج سوم ، جنگ و ضد جنگ ، جابجایی قدرت .....)) کتاب جدیدی نیامده که دوباره فروشنده گرم شد و انگار یه هم زبون پیدا کرده کلی (( زیر 5 دقیقه !! "صنعت اغراق"))درباره ایشون حرف از خودمون در کردیم !"ببخشید" حرف زدیم!!

بله از مغازه زدم بیرون .............

اما امیدم رو تو مغازه جا گذاشته بودم ..............

چون میدانستم اگر اینجا نباشد توی این شهر دیگر پیدا نمیشود..........

آخه  اونجا پاتوق ادم باحالا بود!! از جنس روشنفکرها!! حالا هم خانم و هم آقا!!

 

پایان قسمت اول

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:9  توسط هیئت عاشقان سید الشهداء  |