|
نه ميتوانم چشم از تو بردارم، که ديدن رويت آرام دل زينب است و همه ميدانند. و نه ميتوانم نظارهات کنم و فقط خدا ميداند رگهاي بريده حنجرت چگونه جگرم را ميسوزاند. نه ميتوانم بگريم تا شايد از سنگيني داغم بکاهد. چرا که تو گفتي گريه مکن. و نه ميتوانم اشک نريزم. و حسين من، تو دليلش را بهتر ميداني. نه ميتوانم راست بايستم، زيرا مصيبت تو پشتم را شکسته است. و نه ميتوانم که استوار نايستم که هنوز ابتداي کار است. عجيب قصهاي است حسين جان! غم تو جانسوزتر از آن بود که ميگفتي. خودم هم تصور نميکردم تا اين اندازه در برابر دوريات پريشان باشم. اکنون، هم بايستي در برابر نيشخندهاي پست و حقير موشهاي سکه دزد پسر مرجانه استوار بايستم، نگريم و گره غضب را از ابروانم برندارم که آنها منتظر شکستن زينبند. و حتي گهگاهي ناچارم انتظار شومشان را با لبخندي افتخار آميز پاسخ گويم و هم بايستي طوفان بر باد دهندهاي را که در قلبم گرفته است، به نحوي آرام کنم، و اکنون برادر! ميان ماتم و صبر، ميان ايستادن و شکستن، ميان عشق و هجران، آشتي دادهام و هر دو را با هم دارم. اشک ميريزم و بي صدا و و اين تنها مرهم دل خون من است. اين تاريکي هم عجب نعمتي است، ميتواني بگريي و دشمن اشکت را نبيند. اما عزيز دل مادر که به معراج خون رفتهاي، همه تشويش من از کوفه است. آنجا اين نعمت گريستن نيز از من ستانده خواهد شد. آنجا بايد زينب باشم و بي حسين؛ اما همچون علي سخن بگويم. حسين جان! چشمان نيمه بازت به کجا خيره گشته است؟ ميدانم به عمق تاريخ به هر که بعدا خواهد آمد و هواي حق در سر دارد. راستي حسين جان! سفارشهايي که گفتي همه را انجام دادم. بعد از تو آنها هجوم آوردند و همان گونه که تو گفتي خيمهها را غارت کردند. من تا توانستم زنان و کودکان را اداره کردم و به هر صورتي که بود، نگذاشتم آسيبي به «علي» برسد. مدتي ميان بيابان نگاهمان داشتند و من ميدانستم چرا. سرهاي شهيدان را جدا ميکردند و بر ني ميزدند. بعد بر شترهاي بي جهاز سوارمان کردند، که ميبيني و من براي آنکه کودکان آرام باشند، هر کودکي را به زني سپردم و دژخيمان «علي» را که سخت بيمار بود با زنجيرهاي درشت بر مرکبش بستند تا نيفتد. عزيز زهرا! نميدانستم عظمت تو تا اين اندازه پستشان کرده باشد؛ اما به هنگام حرکت کاروان، شنيدم که عمر فرياد ميکرد که از ميان کشتهها حرکتشان دهيد. ديگر نميگويم چه شد که با تو حرف بسيار دارم. هنگامي که از کربلا دور ميشديم، از فراز شتر نگاهي به پشت سر افکندم. عجب منظره زيبايي بود، در دنيا و آخرت بي همتا. خيمهها در آتش ميسوخت و اجساد پاره پاره تو و رفيقانت در پرتو نور ماه همچون گوهري ميدرخشيدند. ناگهان در ميان دشت خون، درست حوالي گودالي که تو در آن آرميده بودي، طرح پيکر زني را ديدم که ايستاده بود و بر تو مينگريست. و گاه به سمت کاروان نظر ميافکند و حسين جان من او را شناختم، و تو مپرس او که بود. حسين من! درباره کودکانت، خاطرت جمع باشد. رقيه حالش خوب است و نزد مادرش آرميده است؛ البته کمي بيتاب است و بسيار ميگريد و من چگونه از گريستن بازش دارم، وقتي ميبينم خود نيز اگر اشک نريزم جان خواهم داد؟ چند لحظه پيش کاروان از حرکت ايستاد، خبر آوردند که کودکي از مرکب افتاده و گم شده است. به سرعت از شتر پياده شدم و در بيابان تاريک بيجهت در پياش بودم که صداي نازنينش را شنيدم. داشت تو را صدا مي کرد. تو گويي تمام کائنات ساکت بودند تا ترانه غم دخترت را بشنوند. با صداي کودکانهاش که با گريه آميخته بود فرياد ميزد: «وا محمدا، وا عليا، ابتا ابتا ابتا، ابتا ابتا ابتا»، نزديکتر رفتم، ديدم روي زمين نشسته و چشم به سرهاي بريده شما دارد. مرا که ديد صدا زد: «عمه جان! پيش از آمدنت زني اينجا بود.» از نگاههاي حيرت آلودش به اطراف دانستم راست مي گويد. «عمه جان! ميگفت: «گريه نکن عزيز حسينم من اينجا هستم»، عمه جان وقتي از دور آمد گمان بردم که تو هستي. او خيلي به تو شباهت داشت.» او را در آغوش گرفتم و به سمت قافله حرکت کردم؛ اما ميدانستم مادرم در همين نزديکها مرا ميبيند. مرتب باز ميگشتم و به پشت سرم خيره ميشدم بلکه از نزديک ببينمش، اما نشد.» و اکنون سر نوراني تو، پسر فاطمه بر ني است و کدامين معراج از اين باشکوهتر. حسين جان! به خدا سوگند به خوبي ميبينم، ميبينم جمعيت بسياري را که خواهند آمد و از ميان همه راهها به راه تو و يارانت اقتدا خواهند کرد. حسين جان، به خوبي ميبينم که قصه شهادت تو چگونه قانون عشق بازيشان خواهد گشت. ميبينم، ميبينم آن روز خيمههاي اردوگاه تو بسيار است. ميبينم، ميبينم بياباني را که کرخهاش مينامند، در آنجا خيمههاي بسياري برپاست و بر فراز هر کدام پرچمي سرخ مزين به اسم تو. در عمق تنهاييهاشان و در لابلاي کلمات عشقشان نام زيباي تو از همه بيشتر تکرار ميشود. حسين جان، آن روز يارشان باش، سر شهيدان را يکبهيک به زانو بگير و بر اجسادشان نماز بگذار. کتاب سيراب از عطش/ مصطفي رحيمي.
سلام. امروز چهلمين روز درگذشت دوست عزيزم مرحومه زهرا شکر شکن است. شادی روح تمام شهدا و آنهايي که در عاشورای امسال در کنارمان نبودند سوره مبارکه فاتحه را قرائت بفرماييد. در پناه خداوند باشيد. پرنده رفت تا بماند، اگر ميماند رفتنی بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 1:13  توسط پرستوهای مهاجر
|
در عاشورا همه چیز تمام نشد؛ تازه شروع شد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 21:43  توسط پرستوهای مهاجر
|
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 23:41  توسط پرستوهای مهاجر
|
از تو ممنونم ای تير. چرا اينقدر دير کردي؟ من از صبح تا بهحال انتظارت را ميکشم. تو عقده اين شش ماه را از گلويم بيرون راندي. تو، مني را که ميرفت تا با خجالت پس از بابا بماند، با افتخار جلوتر از بابا راهي کردي. چرا گريه ميکني؟ نه، به خدا من از تو دلگير نيستم، ميدانم که تو تقصيري نداري. درست مثل من، اگر تو به فريادم نميرسيدي ممکن بود بابا برود و من بمانم، و آن وقت... اي تير! من از دنياي شما چيز زيادي نميدانستم. اما امروز همه چيز را دريافتم. در دنيايي که براي باباي مظلوم من جايي نباشد، ماندن فقط يک اشتباه است. نميبيني که دوستان بابا همه شهيد شدهاند. اي تير! بگذار حرف دلم را بزنم: وقتي شهيدان همه با هم ميروند، وقتي آنها که در انتخاب بزرگشان دنيا را به پاي دين قرباني ميکنند، وقتي آنها که از ميان اين همه مولا سر بر ديوار بابا ميگذارند، خلاصه وقتي شهيدان دنيا و مافيها را رها ميکنند، آنها که جا ميمانند نميخواهم بگويم بيچاره، ولي کارشان خيلي سخت خواهد بود، يعني به کجا دلخوش داشتهاند، به چه اميد ماندهاند؟ اي تير! هر کدامشان را که ديدي بگو، بگو اي کساني که به گمان خود زنده ماندهايد، اگر بدانيد شهيدان کجا رفتهاند، اگر بدانيد در کنار حسين بودن يعني چه، تاب از توانتان ميرود. هر کس اگر شعور داشته باشد، هر کس که دنيا، اين عجوزه بزککرده را خوب شناخته باشد، هر کس که درد ماندن و غم فراق آزارش ميدهد، اگر پس از شهيدان باز بماند، جا بماند، تنها سخن حقي که ميتواند داشته باشد يک چيز است: «بدا به حال من که هنوز ماندهام.» اي تير! تو که ميآمدي از دو چيز نگران بودم، يکي اينکه به من نخوري و ديگر اينکه به بابا بخوري. اگر به من نميخوردي شايد تنها شانس من براي پرواز از بين ميرفت و اگر به بابا... وقتي که به نزديکم رسيدي صداي گريهات را شنيدم، شنيدم که فرياد ميزدي و حرمله را لعنت ميکردي. اما غصه نخور. از اينکه حرمله شهيدم کرد زياد گله ندارم؛ اما هرگز او را نميبخشم؛ چرا که با کشتن من قلب بابا را شکست. اصلا تو اي تير، باباي مرا ميشناسي؟ مادرم ميگفت وقتي بابا به دنيا آمده، خدا به خاطر او از گناه فطرس گذشته است؛ ملکي بوده در آسمان که به خاطر نافرماني خدا بالش را سوزانده بودند. ميگفت وقتي خدا دوباره بالش داد، ميان زمين و آسمان فرياد زد که: «اناحرالحسين» من آزاده حسينم. اي تير! ساعتي پيش که خسته از بد زمانه به خيمه آمد، آهي کشيد و آرام گفت: «چه اندکند ياران» اگر تو به جاي من بودي چه ميکردي؟ راستش وقتي دانستم که اکبر و قاسم و عمويم عباس با سخاوتمندي در راه بابا جان دادهاند، حساب کار خودم را کردم. من خون خود را به عشق بابا دادم و و جانم را در آغوش بابا. به ياد آن شبها که در آغوشم ميکشيد و برايم لالايي ميگفت. آرامآرام در گوشم قصه ميگفت تا خوابم ببرد. اي تير! امشب که قافله اسيران را از ميان ما حرکت ميدهند، آهسته با رقيه بگو، بگو که نميداني با بابا رفتن چه لذتي دارد. به او بگو، بگو اگر بماند، باخته. اگر بماند و با بابا نيايد، مانده. به رقيه بگو بابا تا به حال جواب همه رو داده، اگر تو هم بگويي پاسخت را ميشنوي. رقيه! خودت را سرگرم چيزي نکن. فقط يک چيز بگو ابتا ابتا. اگر خيمه ها را آتش زدند، بگو ابتا. اگر سيلي خوردي، بگو ابتا. اگر مجبور شدي مدتها به دنبال قافله با پاي برهنه بدوي، باز بگو ابتا، آنقدر بگو تا بابا بيايد سراغت. هر کجا باشد ميآيد. بر سر ني، در تشت طلا، و تو هر جا باشي، پهن دشت صحرا، در کنج خرابه.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 22:51  توسط پرستوهای مهاجر
|
عالم همه در طواف عشق است و دايرهدار اين طواف، حسين است. اينجا در کربلا، در سرچشمه جاذبهاي که عالم را بر محور عشق نظام داده است، شيطان اکنون در گير و دار آخرين نبرد خويش با سپاه عشق است و امروز در کربلاست که شمشير شيطان از خون شکست ميخورد؛ از خون عاشق، خون شهيد. ياران يکايک جان بر سر پيمان ازلي خويش نهادهاند و پيکر خونينشان، اينجا، اين سوي و آن سوي، شقايقهاي داغداري است که بر دشت رسته است. تن در دنياست و جان در آخرت، و در اين ميانه، حکم بر حيرت مي رود... روز به نيمه رسيده است و ديگر چيزي نمانده که کار جهان به سرانجام رسد. امام نگاهي به ظاهر کرد و نظري در باطن، و گفت: «غضب خداوند بر يهود آنگاه شدت گرفت که عزير را فرزند خدا گرفتند و غضب خدا بر نصاري آنگاه که او را يکي از ثلاثه انگاشتند و بر اين قوم، اکنون که بر قتل فرزند رسول خود اتفاق کردهاند....» و همچنان که محاسن خويش را در دست داشت گفت: «والله آنان را در آنچه ميخواهند اجابت نخواهم کرد تا خداوند را آنسان ملاقات کنم که با خون خضاب کرده باشم...» وصداي گريه از خيمهسراي آلالله برخاست. دهر خجل شد و اگر صبر خيمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق مييافت، خورشيد چهره از شرم ميپوشاند و سوز دل زمين درياها را ميخشکاند و ... سالهاي دريغ فرا ميرسيد. آن شوربختان خجل نشدند، اما آب و خاک و آتش و باد، سخن امام را در لوح محفوظ باطن خويش به امانت گرفتند و از آن پس، هر جا که آب از چشمي فرو ريخت و خاک سجادهي نمازي شد و آتش دلي را سوخت و باد آهي شد و از سينهاي برآمد، اين سخن تکرار شد. از خاکي که طينت تو را با آن آفريدهاند باز پرس؛ از آبي که با آن خاک آميختهاند، از آتشي که در آن زدهاند و از نفخه روحي که در آن دميدهاند باز پرس، تا دريابي که چه امانتداران صادقي هستند. خورشيد به مرکز آسمان رسيد و سايهها به صاحب سايه پيوستند. ابوثمامه صائدي وقت زوال را يادآوري کرد. امام در آسمان تاملي کرد و گفت ذکر نماز کردي، خداوند تو را از نمازگزاران و ذاکرين قرار دهد. آري، اول وقت نماز است. بخواهيد از اين قوم که دست از ما بدارند تا نماز بگزاريم. لشکر اعدا آن همه نزديک آمده بودند که صداي آنان را ميشنيدند. حصينبنتميم عربده کشيد: اين نماز مقبول درگاه خدا نيست و اين گفته بر حبيببنمظاهر بسيار گران نشست: «نماز از فرزند پيامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟!» نماز، روح معراج نبياکرم است، و او بي اهل کسا به معراج نرفت. نماز از او قبول نباشد که با هر تکبيري حجابي را ميدرد آن سان که با تکبير هفتم ديگر بين او و خالق عالم هيچ نماند و از شما قبول باشد که نمازتان وارونه نماز است؟ عجبا حباب را ببين که چگونه بر اقيانوس فخر ميفروشد! حصينبنتميم به حبيببنمظاهر حملهور شد و آن صحابي کرامتمند پير عشق نيز شير شد و با شمشير بر او تاخت و ضربهاي زد که بر صورت، اسب او فرود آمد و حصينبنتميم بر خاک افتاد و يارانش او را از آن ميانه در ربودند. حبيب سخت ميجنگيد و آنان را به خاک و خون ميافکند که دورهاش کردند و مردي از بنيتميم ضربهاي با شمشير بر سر او زد و ديگري نيزهاي که از کارش انداخت. بديلبنصريم از مرکب فرود آمد و سرش را از تن جدا کرد. حصينبنتميم سر حبيب را گرفت و بر گردن اسب آويخت و در ميان لشکر جولان داد.... شهيدآويني لطفا اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 8:26  توسط پرستوهای مهاجر
|
|
پيوندهای روزانه |