تبليغاتX
هیئت عاشقان سید الشهداء

مصیبت ذوالجناح

هنگامی که امام حسین(ع) در اثر زیادی جراحات ناتوان شدند و از پشت اسب به زمین قرار گرفتند، اسب آن حضرت که ذوالجناح نام داشت، اطراف او می گشت و از آن مظلوم دفاع می کرد و شیهه می کشید و همهمه می کرد.

عمرسعد فریاد زد: آن اسب را بگیرید و نزد من بیاورید زیرا از بهترین اسبهای رسول خدا(ص) است. جمعی اسب را محاصره کردند اما هر کاری کردند نتوانستند بگیرند و عده ای هم زیر دست و پای اسب به هلاکت رسیدند. عمر سعد گفت: رهایش کنید ببینم او چکاری می کند؟

وقتی اسب احساس امنیت نمود، کنار بدن پاره پاره امام(ع) آمد و کاکُل خود را به خون مطهر آن عزیز رنگین نمود، بدن آن حضرت را استشمام می کرد و با صدای بلند شیهه می کشید. امام باقر(ع) فرمود: او در شیهه خود می گفت: :"الظَّلمیهُ الظَّلمیهُ مِن اُمَّهٍ قَتَلَت ابنَ بِنتَ نبیّها" وای از ظلم، وای از ظلم از امتی که پسر دختر پیامبرشان را کشتند.

آنگاه بسوی خیمه ها رو کرد در حالی که بلند شیهه می کشید به طوری که صدای او همه فضای بیابان را پر کرده بود. حضرت زینب(س) به خواهرش ام کلثوم(س) رو کرد و گفت: این اسب برادرم، حسین(ع) است که بطرف خیمه می آید شاید همراه آن آب باشد. ام کلثوم(س) سراسیمه از خیمه بیرون آمد. ناگاه به اسب نگاه کرد. اسب آمده ولی صاحبش نیامده. دست بر سر زد و چادر خود را پاره نمود و فریاد زد: "قُتِلَ وَاللهِ الحُسَین" به خدا، حسین(ع) کشته شد.

زینب(س) که سخن خواهر را شنید فریاد کشید و ... بانوان حرم ناله کنان و سیلی به صورت زنان از خیمه ها بیرون آمدند و دور اسب بی صاحب را دوره نمودند. هر کدام سخنی می گفت. یکی می گفت: ای اسب، چرا حسین(ع) را نیاوردی. یکی می گفت: چرا امام(ع) را در میان دشمن گذاشتی؟ زینب(س) می گفت: آه، صورت خون آلود تو را می بینم. سکینه(س) می گفت: "یا جُوادُ هَل سُقِیَ ابی ام قُتِلَ عطشاناً" ای اسب، آیا پدرم را آب دادند یا تشنه شهید کردند؟

بعضی نوشته اند: آن اسب در کنار خیمه آنقدر سر به زمین کوبید تا مُرد. و بعضی دیگر نقل کرده اند آن وحشت زده از نزد بانوان فرار کرد و خود را به آب فرات افکند و ناپدید شد.

 


ادامه مصائب حضرت سیدالشهداء(ع) را در وبلاگ انا مجنون الحسین(ع) بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:4  توسط احسان  | 

آيه هاي كربلايي

پيامبر اکرم ( صلي الله عليه وآله و سلم )  براي تضمين سعادت امت دو يادگار سنگين و ارزشمند از خود به يادگار گذاشت که کتاب خدا و اهلبيت عصمت ( عليهم السلام ) بوده است . واين دويادگار تا قيامت از هم جدا نمي شوند. و هرگاه فرد و يا جامعه اي يکي از آن دو را رها کند ، به گمراهي دچار مي شود.

در آموزه هاي ديگري که از معصومين ( عليهم السلام ) رسيده است ، به مردم سفارش شده که قرآن براي شما سخن نمي گويد وتفسير آيات الهي را نخواهيد دريافت مگر اينکه از ما بگيريد . که معاني و تفسير ثقل اکبر فقط از ثقل ديگر ساخته است ولا غير.

از مطالعه در زندگي اهلبيت ( عليهم السلام ) به دست مي آيد که مسلمانان در هر زمينه و موضوعي که نياز به راهنمايي داشتند و مسئله اي برايشان مطرح بود ، مرجع قابل اعتماد و معصومانه براي بيان و توضيح مسئله و پاسخ گويي به مسائل مردم تنها اهلبيت و امامان معصوم ( عليهم السلام ) بودند .و در حدود دويست و پنجاه سال پس از پيامبر اکرم ( صلي الله عليه وآله و سلم ) ، قول و فعل و تقرير و در واقع سنت معصومين ( عليهم السلام ) جامعه انساني را از نور و روشني و هدايت برخوردار مي نمود .

حضرت ابا عبدالله الحسين ( عليه السلام ) نيز که لحظه لحظه زندگي سراسر نور او به اراده پروردگار از رجس و پليدي و گمراهي مبرا بود ، همه سخن و عمل و تصميم ايشان آميخته با قرآن و هماهنگ با کتاب خدا بود. و به حق او خود قرآن مجسم و قرآن ناطق بود .

بنا براين نهضت مقدس کربلا که زيبا ترين حماسه عشق و عرفان و بندگي حق است ، به يقين بهترين و کاملترين تفسير و بيان براي آيات نوراني قرآن و کلام پروردگار است .

اما علاوه بر اعمال و رفتار، و تصميم و اقدام آن سرور عاشقان که مطابق و مفسر قرآن است ، آن بزرگوار در مراحل و مقاطع متعددي از قيام کربلا  آيات قرآن را براي مخاطبان تلاوت فرموده اند که اين موارد درخشندگي و حلاوت خاصي دارد . در اين يادداشت برخي موارد که از ايشان نقل شده است تقديم عاشقان قرآن و عترت مي کنيم :

(1) هنگام خروج از مكه زماني كه كاروان حسيني حج را نيمه تمام گذاشت و به سوي كوفه حركت نمود، از طرف فرماندار مكه كساني آمدند و به امام ( عليه السلام ) گفتند آيا از خدا نمي ترسي كه در بين امت پيامبر تفرقه مي اندازي؟

امام ( عليه السلام ) اين آيه را تلاوت كرد:« لي عملي و لكم عملكم انتم بريئون مما اعمل و انا بريء مما تعملون- يونس/41» عمل من از آن من است و عمل شما از آن شما؛ شما از آنچه من انجام مي دهم بيزاريد و من از آنچه شما مي كنيد بيزارم. ( ابي مخنف – 277 )

(2)  در يكي از منازل قبل از رسيدن به كربلا ،  افرادي به كاروان امام برخورد كردند كه از كوفه مي آمدند. امام ( عليه السلام ) از آن ها اوضاع كوفه را جويا شد. در پاسخ گفتند كه حضرت مسلم و هاني به شهادت رسيدند و پيكر آن ها را در كوچه و بازار به اين سو و آن سو مي كشيدند. 

 ابا عبد الله ( عليه السلام ) آيه استرجاع را تلاوت فرمود:«انا لله و انا اليه راجعون-بقره/56».  ( ابي مخنف – 234 ، متهي الآمال – 381)

(3)  وقتي سپاه كوفه به فرماندهي حر با امام ( عليه السلام ) برخورد كردند و جلوي ايشان را گرفتند، پس از مذاكراتي قرار شداز راهي بروند كه به سوي كوفه يا مدينه نباشد. در ادامه راه امام ( عليه السلام ) براي ياران خود وسپاه حر خطبه اي بيان كرد كه با اين عبارات شروع شد :  ايها الناس إن رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم ) قال : من رأي سلطانا جائرا  . . . . در اين خطبه امام ( عليه السلام ) نكات بسيار مهمي را بيان كرد و ازجمله خود را معرفي نمود ، مردم را نصيحت كرد ، و يادآوري نمود كه شما نامه نوشتيد و مرا دعوت كرديد ، و اكنون اين عهد شكني شما بي سابقه نيست . شما با پدرم و برادرم و مسلم نيز چنين كرديد . . . . و در ادامه اين آيه را تلاوت نمود: « و من نكث فإنما ينكث علي نفسه –فتح/10 » هركس پيمان شكني كند درواقع به زيان خودش پيمان شكني كرده . ( ابي مخنف – 244 )
(4)  به امام ( عليه السلام ) خبر دادند كه قيس ابن مسهر صيداوي به شهادت رسيده ، و گفتند كه عبيد الله از قيس خواست بر فراز بام رفته و بر پدرت علي ( عليه السلام ) ناسزا بگويد. اما قيس به پدرت درود گفت و به ابن زياد و پدرش لعنت فرستاد ومردم را از آمدن شما آگاه كرد و . . . سپس به فرمان ابن زياد قيس را از بالاي بام به پايين انداختند و سرش را از پيكر جدا كردند .
 از شنيدن اين خبر امام ( عليه السلام ) چشمان مباركش پر از اشك شد و اين آيه را تلاوت فرمود : « فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا – احزاب / 23 » برخي پيمان خود را به آخر رساندند وبه شهادت رسيدند وبعضي درانتظارند و هيچ تغييري در پيمان خود ندادند . ( ابي مخنف – 248 ، منتهي الآمال – 379 )
(5) در بين را كه امام ( عليه السلام ) برمركب سوار بود ، لحظاتي به خواب رفت و بيدارشد ، و اين آيه را تلاوت فرمود : « انا لله و انا اليه راجعون ، والحمد لله رب العالمين » و اين عبارات را دو سه بار تكرار كرد . فرزندش علي اكبر ( عليه السلام ) عرض كرد پدرجان فدايت شوم چرا جملات استرجاع را فرمودي؟ امام ( عليه السلام ) فرمود : علي جان در خواب كسي را ديدم كه مي گفت اين كاروان به سوي قربانگاه مي رود و مرگ نيز به دنبال آنان روان است . علي اكبرگفت : پدر جان آيا ما بر حق نيستيم ؟ امام فرمود : چرا به خدا سوگند ما بر حق هستيم . و علي گفت « اذا لا نبالي بالموت ، نموت محقين » در اين صورت از مرگ هراسي نداريم ، مي ميريم در حالي كه بر حق هستيم »  (ابي مخنف – 252 ، منتهي الآمال – 387 )
(6) روز تا سوعا سپاه ابن سعد قصد داشت جنگ را شروع كند ، امام حسين ( عليه السلام ) به حضرت ابالفضل ( عليه السلام ) فرمود «إن استطعت أن تصرفهم عنا في هذااليوم فافعل ، لعلنا نصلي لربنا في هذه الليله، فإنه يعلم أني احب الصلاة له و تلاوت كتابه » با آنها صحبت كن وجنگ را تا فردا به تاخير بينداز ، به اين اميد كه دراين آخرين شب به پيشگاه پروردگار نماز بگذاريم ، و آمرزش بخواهيم . خدا خودش مي داند كه من چقدر در پيشگاه او نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم .  ( ابي مخنف – 278 ، منتهي الآمال – 395 ، لهوف – 164 )
(7) در شب عاشورا تعدادي سواران دشمن از نزديك خيمه ها عبور كردند و در هنگام عبور آنها امام حسين ( عليه السلام ) اين آيه را تلاوت فرمود : « ولا يحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خيرا لأنفسهم ، انما نملي لهم ليزدادوا إثما ولهم عذاب مهين – آل عمران/ 178 » آنها كه كافر شدند تصور نكنند اگر به آنها مهلت مي دهيم به سود ايشان است ، ما به آنها مهلت مي دهيم فقط براي اينكه بر گناهان خود بيفزايند و براي آنها عذاب خوار كننده اي است .   ( ابي مخنف – 288 ) 
(8)  صبح روز عاشورا كه سپاه دشمن به خيمه ها نزديك شد، امام ( عليه السلام ) بر مركب سوار شد و به آنها چنين فرمود : ايها الناس إسمعوا قولي  . . . . اي مردم سخن مرا گوش دهيد و در باره جنگ با من شتاب نكنيد تا شما را نصيحت كنم  . . . . و در اين خطبه امام ( عليه السلام ) اين آيه را تلاوت فرمود : « فأجمعوا أمركم و شركائكم ثم لا يكن أمركم عليكم غمة ثم اقضوا إلي و لا تنظرون – يونس / 71 » شما به اتفاق خدايان باطل خود هر مكر و تدبيري داريد انجام دهيد تا امر بر شما پوشيده نباشد ، و در باره من هر مكر و انديشه اي كه داريد به كار ببريد . و در ادامه اين آيه را فرمود : « إن وليي الله الذي نزل الكتاب و هو يتولي الصالحين – اعراف / 196 » همانا ولي و سر پرست من خدايي است كه كتاب قرآن را نازل كرده و او همه صالحان را سر پرستي مي كند  ( ابي مخنف – 306 )
(9) روز عاشورا در يك هجوم سپاه كوفه مسلم ابن عوسجه به شهادت رسيد. امام ( عليه السلام ) خود را به بالين او رساند ودر حالي كه مسلم هنوز رمقي به تن داشت ، به او فرمود : اي مسلم پروردگارت باران رحمتش را بر تو ببارد. و بعد اين آيه را تلاوت فرمود « فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا – احزاب / 23 »  ( ابي مخنف – 327 ، منتهي الآمال – 418 )
(10) زيد ابن ارقم مي گويد من در غرفه اي نشسته بودم، سر امام حسين ( عليه السلام ) را از آن مكان عبور دادند و شنيدم كه سر مبارك اين آيه را تلاوت كرد : « أم حسبت أن اصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا – كهف/ 9» آيا گمان كردي كه اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب ما بودند . ( مقرم – 405 )
(11) روايت شده كه سر امام ( عليه السلام ) را در محل پر رفت وآمد دمشق نصب كرده بودند و مردم متوجه آن سر شدند . سر مقدس آيات سوره كهف را تا اين آيه تلاوت فرمود : « إنهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدي و لاتزد الظالمين الا ضلالا »
در روايت ديگري آمده كه سر مقدس امام را به درختي نصب نموده بودند . مردم پيرامون آن را گرفتند و نوري هم از سر مبارك ساطع بود . آنگاه سر مقدس اين آيه را تلاوت فرمود : « و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون – شعرا /227 » آنها كه ستم كردند به زودي خواهند دانست كه بازگشت آنها به كجا مي باشد .  ( مقرم – 406 )
(12) منهال ابن عمرو مي گويد سر حسين ابن علي ( عليه السلام ) را در دمشق بر نيزه ديدم ، در جلوي آن مردي بود كه سوره كهف را قرائت مي كرد . وقتي به اين آيه رسيد «أم حسبت أن اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا » سر مبارك به سخن آمد و به زبان فصيح گفت : شگفت انگيز تر از داستان اصحاب كهف كشتن من است .  ( مقرم- 407 ، منتهي الآمال – 494 )
** علاوه بر مواري كه آيات قرآن از قول امام حسين ( عليه السلام ) نقل شده است ، در جريان كربلا از ياران واصحاب و اهلبيت آن بزرگوار هم آيات قرآني روايت شده ، خصوصا خطبه ها و سخنان حضرت سجاد ( عليه السلام ) و حضرت زينب (سلام الله عليها ) كه در كوفه و شام ايراد نموده اند اشارات زيادي به آيات نوراني قرآن داشته اند ، كه چون بنا بر اختصار بود از ذكر آنها خودداري شد .
السلام علي الحسين و علي علي ابن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين
-----------------------------------------------------------------
منابع مورد استفاده :
1-    مقتل الحسين – ابي مخنف – ترجمه علي كرمي
2-    منتهي الآمال – شيخ عباس قمي
3-    مقتل الحسين – عبد الرزاق الموسوي المقرم – ترجمه عزيز الله عطاردي
4-    لهوف – سيد ابن طاووس- ترجمه محمد طاهر دزفولي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 13:9  توسط عارف  | 
 

آيا مى دانيد كه (1)

۱ - به دستور عمرسعد ده نفر براى اسب راندن بر پشت وسينه امام حسين

عليه السلام داوطلب شدند؟


2 - ده نفرى كه اسب بر امام حسين عليه السلام راندند همه ولدالزنا بودند؟


3 - تعداد سرهاى بريده شده در كربلا 78 سر بود؟


4 - امام حسين عليه السلام سرزمين كربلا را خريده، سپس به اهالى آنجا

بخشيدند؟


5 - يزيد به وليد نامه نوشت يا از حسين بيعت بگير، يا گردنش را بزن؟

 

حسینیه ی سید الشهدا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 7:26  توسط قصه گو  | 
 

نه مي‌توانم چشم از تو بردارم، که ديدن رويت آرام دل زينب است و همه مي‌دانند. و نه مي‌توانم نظاره‌ات کنم و فقط خدا مي‌داند رگ‌هاي بريده حنجرت چگونه جگرم را مي‌سوزاند. نه مي‌توانم بگريم تا شايد از سنگيني داغم بکاهد. چرا که تو گفتي گريه مکن. و نه مي‌توانم اشک نريزم. و حسين من، تو دليلش را بهتر مي‌داني. نه مي‌توانم راست بايستم، زيرا مصيبت تو پشتم را شکسته است. و نه مي‌توانم که استوار نايستم که هنوز ابتداي کار است.

عجيب قصه‌اي است حسين جان! غم تو جانسوزتر از آن بود که مي‌گفتي. خودم هم تصور نمي‌کردم تا اين اندازه در برابر دوري‌ات پريشان باشم. اکنون، هم بايستي در برابر نيشخندهاي پست و حقير موش‌هاي سکه دزد پسر مرجانه استوار بايستم، نگريم و گره غضب را از ابروانم برندارم که آنها منتظر شکستن زينبند. و حتي گهگاهي ناچارم انتظار شومشان را با لبخندي افتخار آميز پاسخ گويم و هم بايستي طوفان بر باد دهنده‌اي را که در قلبم گرفته است، به نحوي آرام کنم، و اکنون برادر! ميان ماتم و صبر، ميان ايستادن و شکستن، ميان عشق و هجران، آشتي داده‌ام و هر دو را با هم دارم. اشک مي‌ريزم و بي صدا و و اين تنها مرهم دل خون من است. اين تاريکي هم عجب نعمتي است، مي‌تواني بگريي و دشمن اشکت را نبيند.

اما عزيز دل مادر که به معراج خون رفته‌اي، همه تشويش من از کوفه است. آن‌جا اين نعمت گريستن نيز از من ستانده خواهد شد. آنجا بايد زينب باشم و بي حسين؛ اما همچون علي سخن بگويم. حسين جان! چشمان نيمه بازت به کجا خيره گشته است؟ مي‌دانم به عمق تاريخ به هر که بعدا خواهد آمد و هواي حق در سر دارد.

راستي حسين جان! سفارش‌هايي که گفتي همه را انجام دادم. بعد از تو آنها هجوم آوردند و همان گونه که تو گفتي خيمه‌ها را غارت کردند. من تا توانستم زنان و کودکان را اداره کردم و به هر صورتي که بود، نگذاشتم آسيبي به «علي» برسد. مدتي ميان بيابان نگاهمان داشتند و من مي‌دانستم چرا. سرهاي شهيدان را جدا مي‌کردند و بر ني مي‌زدند. بعد بر شترهاي بي جهاز سوارمان کردند، که مي‌بيني و من براي آن‌که کودکان آرام باشند، هر کودکي را به زني سپردم و دژخيمان «علي» را که سخت بيمار بود با زنجيرهاي درشت بر مرکبش بستند تا نيفتد.

عزيز زهرا! نمي‌دانستم عظمت تو تا اين اندازه پستشان کرده باشد؛ اما به هنگام حرکت کاروان، شنيدم که عمر فرياد مي‌کرد که از ميان کشته‌ها حرکتشان دهيد. ديگر نمي‌گويم چه شد که با تو حرف بسيار دارم. هنگامي که از کربلا دور مي‌شديم، از فراز شتر نگاهي به پشت سر افکندم. عجب منظره زيبايي بود، در دنيا و آخرت بي همتا. خيمه‌ها در آتش مي‌سوخت و اجساد پاره پاره تو و رفيقانت در پرتو نور ماه همچون گوهري مي‌درخشيدند. ناگهان در ميان دشت خون، درست حوالي گودالي که تو در آن آرميده بودي، طرح پيکر زني را ديدم که ايستاده بود و بر تو مي‌نگريست. و گاه به سمت کاروان نظر مي‌افکند و حسين جان من او را شناختم، و تو مپرس او که بود.

حسين من! درباره کودکانت، خاطرت جمع باشد. رقيه حالش خوب است و نزد مادرش آرميده است؛ البته کمي بي‌تاب  است و بسيار مي‌گريد و من چگونه از گريستن بازش دارم، وقتي مي‌بينم خود نيز اگر اشک نريزم جان خواهم داد؟ چند لحظه پيش کاروان از حرکت ايستاد، خبر آوردند که کودکي از مرکب افتاده و گم شده است. به سرعت از شتر پياده شدم و در بيابان تاريک بي‌جهت در پي‌اش بودم که صداي نازنينش را شنيدم. داشت تو را صدا مي کرد. تو گويي تمام کائنات ساکت بودند تا ترانه غم دخترت را بشنوند. با صداي کودکانه‌اش که با گريه آميخته بود فرياد مي‌زد: «وا محمدا، وا عليا، ابتا ابتا ابتا، ابتا ابتا ابتا»، نزديک‌تر رفتم، ديدم روي زمين نشسته و چشم به سرهاي بريده شما دارد. مرا که ديد صدا زد: «عمه جان! پيش از آمدنت زني اينجا بود.» از نگاه‌هاي حيرت آلودش به اطراف دانستم راست مي گويد. «عمه جان! مي‌گفت: «گريه نکن عزيز حسينم من اينجا هستم»، عمه جان وقتي از دور آمد گمان بردم که تو هستي. او خيلي به تو شباهت داشت.» او را در آغوش گرفتم و به سمت قافله حرکت کردم؛ اما مي‌دانستم مادرم در همين نزديک‌ها مرا مي‌بيند. مرتب باز مي‌گشتم و به پشت سرم خيره مي‌شدم بلکه از نزديک ببينمش، اما نشد.»

و اکنون سر نوراني تو، پسر فاطمه بر ني است و کدامين معراج از اين باشکوهتر. حسين جان! به خدا سوگند به خوبي مي‌بينم، مي‌بينم جمعيت بسياري را که خواهند آمد و از ميان همه راه‌ها به راه تو و يارانت اقتدا خواهند کرد. حسين جان، به خوبي مي‌بينم که قصه شهادت تو چگونه قانون عشق بازيشان خواهد گشت. مي‌بينم، مي‌بينم آن روز خيمه‌هاي اردوگاه تو بسيار است. مي‌بينم، مي‌بينم بياباني را که کرخه‌اش مي‌نامند، در آنجا خيمه‌هاي بسياري برپاست و بر فراز هر کدام پرچمي سرخ مزين به اسم تو. در عمق تنهايي‌هاشان و در لابلاي کلمات عشق‌شان نام زيباي تو از همه بيشتر تکرار مي‌شود.

حسين جان، آن روز يارشان باش، سر شهيدان را يک‌به‌يک به زانو بگير و بر اجسادشان نماز بگذار.

کتاب سيراب از عطش/ مصطفي رحيمي.


سلام. امروز چهلمين روز درگذشت دوست عزيزم مرحومه زهرا شکر شکن است. شادی روح تمام شهدا و آنهايي که در عاشورای امسال در کنارمان نبودند سوره مبارکه فاتحه را قرائت بفرماييد. در پناه خداوند باشيد.

پرنده رفت تا بماند، اگر مي‌ماند رفتنی بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 1:13  توسط پرستوهای مهاجر  | 

فرازهایی از زیارت ناحیه مقدسه

امام زمان(عج) خطاب به امام حسین(ع) :

 

 

1-    اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَینِ الَّذی سَمِحَت نَفسَهُ بِمَهجَتِهِ.

سلام بر حسین(ع)، آن کسی که هستی و جانش را تقدیم خدا نمود.

 

 

2-    اَلسَّلامُ عَلیکَ سَلامَ العارِفِ بِحُرمَتِکَ المُخلِص فی وِلایَتِکَ المُتَقرِّبِ اِلی اللهِ بِمُحَبَُتِک البَریءِ مِن أعدائِکَ.

سلام بر تو، سلام کسی که عارف به حرمت توست و در ولایت تو مخلص و به سبب محبت تو به خدا تقرب جسته و از دشمنانت بی زار است.

 

 

3-    اَلسَّلامُ عَلی مَن جَعَلَ اللهُ الشَّفاءَ فی تُربَتِهِ.

سلام بر آن کسی که خداوند شفا را در خاک قبر او قرار داد.

 

 

4-    اَلسَّلامُ عَلی مَن بَکَتهُ مَلائِکَهُ السَّماء.

سلام بر آن کسی که فرشتگان آسمان بر او گریستند.

 

 

5-    (اَلسَّلامُ عَلَیک) سَلامَ مَن قَلبُهُ بِمُصابِکَ مَقرُوحٌ وَ دَمعُهُ عِندَ ذِکرکَ مَسفُوحُ.

سلام بر تو، سلام کسی که قلبش از مصیبت تو جریحه دار و اشکش به هنگام یاد تو جاری است.

 

 

 

صَلَّی اللهُ عَلَیکَ یا أباعَبداللهِ الحُسَین(ع)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:39  توسط احسان  | 

                     

               

         

           

               

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 7:57  توسط عارف  | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 23:35  توسط هیئت عاشقان سید الشهداء  | 

 

در عاشورا همه چیز تمام نشد؛ تازه شروع شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 21:43  توسط پرستوهای مهاجر  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

شيعه، سني، مسلمان بپا خيز که هيچ خفت و خواري بالاتر از اين نيست..با خشم اعتراض کنيد

چندي پيش توسط تعدادي از روزنامه هاي اروپائي مطالبي مستحجن و غير اخلاقي در رابطه با پيامبراکرم محمد مصطفي(ص)چاپ شد که اين تصاوير آنقدر شرم آور طراحي شده که.در نگاه اول خون هر مسلمان (شيعه ، سني) را جو ش مي آورد...غرب  بداند اشتباه گرفته ،‌اين آزادي بيان نيست...اگر غربي ها  اين اهانت هاي جلف و گستاخانه را آزادي بيان مي نامند پس ما هم تک تک مسلمانان با امضا کردن اين اعتراض ، يکي يکي  معناي واقعي آزادي بيان را به اين کشور ها ياد خواهيم داد....!اين تصاوير  که اکثر آنها درجه تصاوير +۱۸ مي باشند و شما به آساني مي توانيد حس بزنيد موضوع عکس ها چه بوده است.برادران و خواهران مسلمانم ....به پا خيزيد و متحد شويد  که هيچ خفت و خواري و اهانت ي در طول تاريخ براي مسلمين تا اين حد خوار  نبوده و نخواهد بود ..اگر الان بر خورد قاطعانه نشود..فردا به تمامي مقدسات ما بي احترامي مي کنند...!
موضوعات برخي از عکس ها:....پيامبر خيالي ....نشان دادن پيامبر  در قالب حيوانات،‌اجنه، جادوگر و ديو ودر يک عکس علامت هيتلر را در کنار نام مقدس (الله) قرار داده ند و باقي تصاوير که از  گزاردن آنها در اين مکان شرم مي کنم...!بپا خيزيد و اين اعتراض را براي همه ارسال نمائيد
منتظر حمايت هاي شما هستيم....
اعتراض کنيد و بار ديگر غرب را در  اجراي نقشه هايش که تضعيف اسلام مي باشد شکست دهيم

يا ايها المسلمون اتحدوا اتحدوا

این لینک رو برید و اعتراض کنید به توهین کنندگان به پیامبر اسلام

لینک اعتراض به توهین به ساحت رسول اکرم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 14:21  توسط هیئت عاشقان سید الشهداء  | 

امان نامه برای حضرت عباس(ع)

 

 

در همان روز تاسوعا، هاله ای از تشنگی آسمان خیام حرم اهلبیت(ع) را فرا گرفته بود. شمر بن ذالجوشن، پشت خیمه ها آمد و فریاد زد: أینَ بَنواُختُنا. خواهر زاده های من کجایند.(ظاهرا مادر حضرت ابوالفضل(ع) از طریق اجداد مادر بزرگوارشان، حضرت ام البنین(ع)، قرابت و نزدیکی با اجداد شمر ملعون داشته اند).

امام حسین(ع) فرمود: ای فرزندان ام البنین، اگر چه فاسق است ولی به خاطر قرابتی که با شما دارد، ببینید چه می گوید؟

وقتی از او سئوال کردند، شمر صدا زد: ای فرزندان خواهرم، شما در امانید و می توانید برگردید. حضرت ابوالفضل(ع) فرمودند: خداوند تو و امان نامه ات را لعنت کند. آیا ما را در امان می دانی ولی پسر پیغمبر(ص) در امان نباشد.

 

                                         72 مجلس، صفحه 62


مصیبت حضرت ابوالفضل(ع)

 

 

حضرت ابوالفضل(ع)، بعد از شهادت برادران و یاران از امام حسین(ع) اجازه میدان گرفت و عرض کرد که سینه ام تنگ آمده و ... . حضرت فرمود: ای عباس(ع)، تو پرچم دار لشگر منی. با رفتن تو دیگر کسی را ندارم.

ابوالفضل(ع) اصرار کرد. امام حسین(ع) فرمود: حالا که عازم میدانی، پس مقداری آب برای کودکان و تشنگان حرم بیاور.

ابوالفضل(ع) وقتی وارد خیمه مخصوص مشکها شد، دیدند که کودکان از شدت عطش شکمهای خود را به مشکهای نم دار می گذارند بلکه از عطششان کم شود. ابوالفضل(ع) به آنها وعده داد که بزودی برای شما آب خواهم آورد. حضرت به طرف شریعه رفتند و با یک حمله، محاصره را در هم شکستند و خود را به شریعه رساندند. و از کثرت تشنگی و خستگی همین که دست بر زیر آب آورد تا بنوشد، پس بیاد عطش امام حسین(ع) افتاد و آب نخورد و گفت: بخدا قسم آب نمی خورم در حالی که آقا  و مولایم حسین(ع) تشنه است.

بعد از پر کردن مشک، به طرف خیمه ها راهی شدند. شخصی که پشت درختان خرما پنهان شده بود، حمله کرد و دست راست آن حضرت را قطع نمود. مشک را به شانه چپ گرفتند. دست چپ را نیز قطع نمودند.

آن حضرت با فداکاری مشک را به دندان گرفتند که در همین حال تیری به مشک زدند و امید ان حضرت را به یأس مبدل کردند. یکی از لشگریان عمودی آهنین به فرق نازنین آن حضرت زد که ایشان به زمین افتادند و صدا زدند: برادرم حسین(ع)، مرا دریاب.

امام حسین(ع) خود را به عباس(ع) رساندند و فرمودند: هم اکنون پشتم شکست و قدرتم کاسته شد... .

می گویند بعد از شهادت ابالفضل(ع)، امام حسین(ع) عمود خیمه عباس(ع) را خوابانیدند یعنی آن حضرت شهید شدند.

 

                                         نقل از 72 مجلس و سوگنامه آل محمد(ص)


آخرین وصیت قمر بنی هاشم(ع)

 

نقل شده وقتی که امام حسین(ع) بر بالین قمر بنی هاشم(ع) آمدند و هنوز رمقی در بدن داشت، عرض کرد: مرا به دو جهت به خیمه مبر. یکی اینکه به سکینه وعده آب داده ام ولی نتوانستم به این وعده عمل کنم. دوم، چون پرچمدار لشگر و سپاه تو بودم، اگر اهل حرم کشه مرا ببینند از تاب و توانشان کاسته خواهد شد.

امام(ع) در حالی که اشک چشمان خود را با آستین مبارک پاک می کردند، تنها به خیمه ها بازگشتند.سکینه نزدیک آمد و گفت: از عمویم، ابالفضل(ع) چه خبر داری؟ وی که رفته بود برای ما آب بیاورد. چگونه تنها برگشتی؟

امام حسین(ع) گریه کنان فرمود: یا ابنتاه انَّ عَمَّکَ العباس قُتِل. ای دخترم، عمویت عباس(ع) کشته شد.

صدای گریه سکینه و زنان و حضرت زینب(س) بلند شد و فریاد کنان می گفتند: وا اَخاه، وا عَبّاساه و اَقِلَّهُ ناصراه و اضیعَتاه مِن بَعدک. وای برادر، وای عباس، وای از کمی یاور و ناصر، وای از مصیبت هایی که بعد از تو با آن روبرو می شویم.

 

                                         72 مجلس در عزای مظلوم به نقل از کبریت الاحمر ص 162

 


ذکر مصیبت با توجه به مناسبت هر روز دهه محرم، در وبلاگ انا مجنون الحسین(ع) می باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 10:36  توسط احسان  | 

بنام خدا

سلام علیکم

بنده بخاطر قطع اینترنت نتونستم توچهار روز گذشته بیایم توی هیتمان

(( هیت عاقلان و عاشقان  امام حسین«ع»))

سر همینم نتونستم بگم که عاقلی رو بر عاشقی ترجیح میدهم یا نه!!

اما الانی یه فرصت بسیار کوتاهی دستم داد که بنویسم‌

از اینجا شروع کنم که مرکب عقل بر حساب سود و زیان  سوار است ...

یعنی اینکار چقدر منفعت و یا ثواب دراد و چقدر  ضرر و  و نسیان!!

و بعد انجام کار.......

در حالیکه عشق مرکب نیست بلکه خود سوار مرکبیست بنام عاشق!!

 و اوست که میگوید عاشق چکار کن و چکار نکن!!

باور میکنید تا حالا آدم عاشق ندیده ام!!

هرکه را هم دیده ام عقلش

دو ؛ دو تا

دو ؛ دو تا

کرده.......

اما تا دلتون بخواد عاقل دیدیم!!

مثلا:

طرف حساب میکرد که اگه بره شهید بشه بهتره از اینه که تو چند روز دونیا خراب بشه !!

بهتره شهید بشه  و برنگرده خونه  تا اینکه برگرده خونه و شهید نشه!!

این همون عقل انسانه!!

حالا این عقل به مرتبه ایی میرسه  که ماهایی که ( خودم رو میگم) عقلمون کمتره ( اگه نبود گناه نمیکردم!) به اون بزرگوارن شهید نگاه میکنه میبندشون که اونا عاشقند یعنی خودمون رو آخر عاقلی مبینیم و با اون  آخر تعقلی که داریم اگه کسی رو از خودمون عاقلتر ببینیم (( در امور خدایی)) اون رو عاشق متصور میشیم!!

یعنی یه نسبیت بین عاقلها بر قراره.......

آخرین مرتبه عقل متصل است به عشق و فنای در معشوق

تا عاشق در معشوق فنا نشه عاقله!!((بازی با کلمات بنده رو ببخشید دارم سعی میکنم آنچه که در ذهنمه بگم!!))

عاشق عبادتش همونه که امام علی میگه عبادتیه که نه از روی خوف عذابه و نه از روی طمع بهشته  عبادتی که که فقط میخواد توش خدا و معشوقش رو ملاقات کنه سر همینم اگه تیر از پاش بکشن هیچی احساس نمیکنه!!

عاشق کسی که حتی دوست داشتنش هم بخاطر خودش نیست یعنی از اینهم میگذره که معشوق نگاهشش کنه......

لغت عشق و عاشق و معشوق از اون لغتایه که حقشون واقعا  نادیده و لگد مال شده!!

سر همینم  من عاقلم اما دوست دارم عاشق بشم...

البته میترسم که عاغشق بشم!!

میترسم که معشوق امتحانم کنه!!

دیدید...هنوزم میخوام معشوق بدونه عاشقشم !! یه چیزی واسه خودم!!

پس خیلی جوهر داشته باشه که عاشق بشه کسی!!

جوهری که باید آخر سرهم از اون بگذره!!

چیزی که از حیطه عقل حقیری مثل بنده خدا دور است

حالا که دستمون به اون بالاها نمیرسه

بذارید بگیم اینجا هیت عاشقان سیدالشهداست

آرزو که عیب نیست!! بنده خدا

(( متن بالا رو هم نمیخونم!!تا اونچه نوشتم تراوش بدون دخالت زیاد از حد عقل باشه پس اگر کلمه ایی اشتباهی تایپ شده بود ببخشید))

راستی نمیشه وارد وبلاگ از وبلاگهای گروهی شد

دوستان پیام بذارن تا رمز اصلی وبلاگ را براشان بفرستم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 20:26  توسط هیئت عاشقان سید الشهداء  | 

نظرسنجی CNN درباره ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت


نظرسنجی CNN درباره ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت


شريف نيوز ـ‌ سایت خبری سی.ان.ان در راستای اقدامات ضدایرانی خود، از مخاطبینش درخواست نموده که نظر خود را در خصوص «ارجاع» پرونده هسته‌ای ایران به شورای امنیت توسط آژانس بین‌المللی انرژی اتمی اعلام کنند. لازم به ذكر است كه در قطعنامه روز گذشته شورای حكام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، پرونده ایران به شورای امنیت «ارجاع» نشده، بلكه «گزارش» شده است.

لینك نظرسنجی

خیلی عقبیم!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 19:41  توسط هیئت عاشقان سید الشهداء  | 

بنام الله پاسدار شهدا

 

میخواهم بنویسیم ؛ نمیتوانم کلمات را جفت هم بنشانم و بهشان نظم ترتیب بدهم بعضی موقعها نوشتن چه سخت میشه؟!

خب  می خوام با چیدن این کلمات کنار هم فکرم را تمرکز بدهم وبنویسم..............

 

*******

چیدن  ونظم و انتخاب خیلی سخته....

چون هر حرفی اگر بیجا استعمال بشه آهنگ و تمام نوشته را به هم میریزد و حالا برسد به یک کلمه!!

این مثال را یه توجه ایی بفرمایید :

بنده با قاشق غذا میخورم.....

بنده وقاشق غذا میخورم....

یه حرف تمام جمله را نابود کرد ؟!

 حالا این تو نوشتنه اگه بریم سراغ چیزای دیگه ومهمتر توجه باید بیشتر بشه !!

 

*******

کربلا نوشته ایست (( بعضی از عزیزان تابلو میفرمایند)) که نویسنده اش استادانه از تمام کلماتی که در اختیار داشت به نحو احسنت استفاده کرد!!

اول از همه صفحه کاغذی که انتخاب میکنه واسه نوشتن از هر جهت بی نقصه!!

کربلا!!

این دشت بلا دشتیست سر سبز و خرم حاصل از جلگه فرات و آب آن با نخلستانهای فراوان که کافیست دستت را دراز کنی و خرما بچینی!!

یا چند گام برداری تا به کی ار پرآبترین رودهای جهان برسی و گلویی تازه کنی!!

حال در این پس زمینه  ؛یکی از ابعاد هولناک داستان که اتفاق((و نه هدف ماجرا))داستان را نیز در بیشتر موارد تحت تاثیر خود دارد رخ میدهد.....

وجالب اینکه همین بعد داستان هنگام برآوردن یکی از نیازهای اولیه بشری ذهن آدمی را بایاد جمله ایی بسمت داستان و یاد آوری واقعه سوق میدهد....

فدای لب تشنه حسین لعنت بر یزید!!

عطش!!

ابتدای ماجرا

مسلم بن عقیل در اوج تشنگی در کوفه جان میبازد!!

حر فرمانده سپاه پیشتاز ابن زیاد«لعنت خدا بر او خاندانش باد» همراه سپاهیانش هنگامی به کاروان امام میرسند که جملگی تشنه اند و حضرت سیدالشهداء امر میکند که آنها و اسبانشان را آب دهند!!

روز واقعه سربازان جان بر کف ابا عبدالله تشنکام از دنیا میروند که اوج آن حماسه علی اکبر است که با بعد از نبرد اولش تشنه به خدمت آقا میرسند و تقاضا آب میکنند که مولا زبان در دهان مبارک آقا زاده میکنند......

سپس  تشنگی تاب و توان از کودکان حرم می‌رباید و آنان ندای العطش عموجان سر میدهند عمویمان عباس خدمت حضرت میرسند و تقاضای رفتن به شریعه را میکنند...

برادر برادر اذتن خروج میدهد...........

سقای تشنکامان بر لب رود فرود میاید دوست در آب فرو میکند ومیخواهد آب بنوشد که به یاد میاورد سیدش و کودکان حرم تشنه اند پس آب بر زمین میریزد و حماسه‌ایی ماندگار میسازد .......

حادثه دگر بردن اصغر شش ماه توسط پدر  به میدان است .........

و شاه بیت این غزل هم  هنگامیست که وقتی ملعون شمر «لعنت خدا بر او باد» از گودی کربلا بیرون میاید برای کسی که آب برای پسر رسول خدا میاورد میگوید لازم نیست من سیرآبش کردم.........................

 

حسین ای چشمه زلال معرفت

ای جوشش خزائن نبوی

ای بلند اختر آسمان هستی

ای اوج شکوه و فر انسانی

ای قافله سالار آزادگان جهان

نمیتوانم بنویسم از شما

نمیتوانم

آنچنان که دوستت دارم  سخن بگویم

پس سخن کوتاه کنم و در خلوت ناگفتنی ها را برایتان بخوانم

این سر وتن فدای تشنه لبان کربلا!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 15:9  توسط هیئت عاشقان سید الشهداء  | 

 

باباي خوبم منو با خودت ببر

بابای خوبم   بابا حسينم ، باباي مهربونم ، باباي عزيزم ، چقدر دلم برات تنگ شده بود . آخه خيلي وقته تو رو نديدم .

چه كار خوبي كردي كه اومدي .  خوب شد كه به ما سر زدي، بابا اين چه سفري بود كه رفتي ؟ چقدر دير اومدي . آخه من هروقت از عمه مي پرسيدم بابا كجاست مي گفت بابات رفته سفر .  بابا اينقدر برات حرف دارم !!    ولي باباجونم ! تو جوري اومدي كه من حرفام يادم رفت !  چرا اينطوري اومدي ؟ چرا فقط با سرت اومدي ؟ پس بدنت كجاست ؟

بابا جون كي رگ هاي گردنت رو بريده ؟ كي صورتت رو خون آلود كرده ؟  باباجونم  نكنه از چوب يزيد لبهات خوني شده ؟ آخه من ديدم كه اون نامرد با چوب به لبهات مي زد . خيلي غصه خوردم ولي عمه زينب بيشتر گريه كرد .  بابا جون تو كه هميشه مي گفتي هركس قرآن بخونه بايد بهش جايزه بدن ؟ پس چرا وقتي قرآن خوندي تو رو با چوب زدن ؟؟  اينقدر قرآن خوندن تو رو دوست دارم بابا جون !   يه دفعه ديگه قرآن تو رو شنيدم  اونجا كه سرت روي نيزه بود . اون دفعه هم عمه ام خيلي گريه كرد بابا !

بابا حسين ! صورتم ،بدنم ،  پاهام درد مي كنن . آخه هم پياده زياد دويدم ! هم خيلي به من سيلي زدند ! هر وقت من مي گفتم بابا ! يا مي گفتم حسين ، منو سيلي مي زدند !  من شنيده بودم اسم شما بهترين اسمه ! شما بهترين آدم ها هستي ! اما چرا اينها منو مي زدند ؟

بابا جون يك شب توي راه كه من سوار شتر بودم ، داشتم اسم تو رو مي بردم _ آخه دلم برات تنگ شده بود _  اون مرد دشمن منو از بالاي شتر انداخت روي زمين . چند بار گفت : اسكتي يا بنت الحسين ! اسكتي يا بنت الخارجي ! وقتي ديد من ساكت نشدم كتكم زد اما من بازم اسم تو رو مي گفتم ، آخرش اون مرد خيلي ناراحت شد منو گرفت از بالاي شتر انداخت روي زمين ! خيلي بدنم درد گرفت . من پا برهنه بودم ، دويدم پيش عمه ! پاهام روي زمين زخم شد ! آخه زمين پر از خار بود ! وقتي پيش عمه رسيدم به اون گفتم  : عمه جون مگه ما بچه هاي پيغمبر نيستيم ؟ مگه مادر ما حضرت فاطمه نيست ؟ عمه انگار مي دونست من چي ميخوام بگم . منو بغل كرد و  با گريه گفت چرا عزيزم  همين طوره . من گفتم پس چرا اين مرده به من ميگه دختر خارجي ؟  عمه فقط گريه كرد و من رو بوسيد.

بابا اصلا اونا از همه آدماي خوب بدشون ميومد ! از اسم علي از محمد از فاطمه ! چرا اونا اينطوري اند بابا ؟

باباي خوشگلم ! اگه بدوني چقدر ما سختي كشيديم  ! !  ( البته عمه مي گفت بابات چون امام هست همه چيز رو مي دونه !  بابا جون بيشتر از همه ما عمه اذيت شد ! چون بيشتر وقتها كه مي خواستند ما رو بزنن  ، عمه ميومد خودشو سپر مي كرد و تازيانه ها به بدنش مي خورد.    بابا اصلا عمه خيلي خوبه ! حتي از مادر هم برا ما مهربون تر بود!

ميدوني بابا تو كه نبودي  ، عمو عباس هم نبود ، داداش اكبر ، پسر عموها ، . . . اصلا اون همه مرد كه موقع رفتن به كربلا با ما بودن هيچ كدوم موقع برگشتن نبودند . فقط داداش سجادم بود كه اون هم مريض شده بود و احتياج به مراقبت داشت ، تازه عمه به اون هم بايد رسيدگي مي كرد .

بابا جون آخرين باري كه تو رو ديدم وقتي بود كه خدا حافظي كردي و رفتي ميدون ! اونوقت خيلي تشنه بودي ! آخه چند روز بود آب نخورده بودي ! بابا بعد از اون من هر جا آب ميديدم ياد تو بودم .

بابا جون برا همينه كه لبهات اينطور خشك شده ؟ فربون لباي خشكت برم بابا !  دوست داشتم وقتي ميايي ،  منو بغل كني و نوازشم كني .  . . . ولي انگار فقط من بايد تو رو بغل كنم .. . . . . اما بابا جون اين دفعه  ديگه ازت جدا نيمشم ! ! ! اگه عمه هم بخواد منو جدا كنه نميذارم تنها بري ! بايد منم با خودت ببري . . . بابا جون منو با خودن ببر  . . . . منو ببر بابا حسين . . .. . . بابا جون   بابا جون . . . . . با. . با  . . . .  . 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 14:58  توسط عارف  | 

 

لطفا اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 23:41  توسط پرستوهای مهاجر  | 

بسم الله الرحمن الرحيم .

اذا وقعت الواقعه ، ليس لوقعتها كاذبه ، خافضه رافعه ، ... .

سلام عليكم .

همانطور كه از مطلب قبلي پيداست ، قصد اين بود كه در ادامه ي بحث از روز ، واقعه و روزواقعه بحث كنيم . اما گويا مي طلبد كه از ( شور ) شايدم : ( عشق ) و ( عقل ) يا ( عاقل ) و ( عاشق ) ي كه ( بنده خدا ) ي عزيز پيش كشيده اند حرف زد .

از قضا ( خارج از دستور ) هم نيست و روز عشق يا عقل ويا بقول ايشان عاقل و عاشق هم بي مناسبت نيست آنهم در هيئت عاشقان سيد الشهداء كه برسر در اينجا نصب شده .

آري ، اثبات عاشقان نفي عاقلان بقول ايشان نمي كند ، ولي تعجبم از رفعت عاقل در قول ايشان و در عمل برپايي ( شور ) است از گوينده و معتقد به گفته .

علي اي حال كه پاسخ ايشان لااقل برايم شنيدني خواهد بود در روز گوش كه به اميد آن روز كه در آن واقع بشود ، بد نيست كه از نظر ديگر عزيزان هم باخبر شد كه آيا مثلا بنده فقط بقول ايشان عاقلانه به اينجا مي آيم ؟ : ( چراكه ) محرومم نفرموده اند كه عاشقانه نمي آيم يا شوري ( نه ) دارم .

همچنان كه ديگران را محروم از ( عاقل ) بودن نكرده اند .

حالا بماند كه مراد ايشان از عقل و ( فكر ) هم كه فرموده اند چيست ؟ ( چراكه ) نه اينكه شايد گفته شود كه اينجا كه جاي اين حرفها ( نيست ) ، بلكه اينجا جاي ... ، چراكه دم در نوشته شده : ... عاشقان ... .

خب هيئت مثلا عاقلان يا متفكران هم بنده كه تا كنون براي گوشم بروز نشده و اگر هم بشود مثل هيئت عاشقان سيد الشهداء گوش نواز نيست . يعني چه مثلا ( هيئت عاقلان سيد الشهداء ) ؟ يا متفكرانش ؟ چراكه عاشقانش مثلا بقول ما دوستدارانش ، يا مثلا مهرورزانش و خلاصه برگرداني از ( عشق ) به زبان ما ، مثل مثلا ( آقاي ) شهدا  براي ( سيد ) الشهداء و همينطورم براي ( هيئت ) كه به زبان ما بشود ... .

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 13:34  توسط احمد علی یزدی  | 

خطبه امام پس از ورود به كربلا

متن سخن :


((... اَمَّا بَعْدُ فَقَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ اْلا مْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ


وَانَّ الدُّنْيا قَدْ تَغَيَّرَتْ وَتَنَكَّرَتْ وَاَدْبَرَ مَعْرُوفها


وَلَمْ يَبْقَ مِنْها اِلاّ صُبابَةٌ كَصُبابَةِ الا ناءِ


وَخَسيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعى الْوَبيلِ


اَلا تَرَوْنَ اِلَى الْحَقِّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَالَى الْباطِلِ لا يُتَناهى عَنْهُ


لِيَرْغبَ الْمُؤْمِن فِى لِقاءِا للّه


فَاِنِّى لا اَرَى الْمَوْتَ اِلا سَعادَةً وَالْحَياةَ مَعَ الظّالِمِينَ اِلا بَرَماً،


النّاسُ عَبيدُ الدُّنْيا وَالدِّينُ لَعِقٌ عَلى اَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مادَرَّتْ مَعايِشُهُمْ للّه


فَاِذا مُحِّصوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ))(۱).



ترجمه و توضيح لغات :


تَنَكُّر: قيافه بدنشان دادن . اِدْبار: پشت كردن . صُبابَة : ته مانده آب در كاسه . خسيس عَيْشٍ: زندگى پست ذلت بار.

مَرْعَى الْوبيل : چراگاه سخت و سنگلاخ كه در آن كمتر علف سبز شود.

بَرَمْ (بر وزن فَرَس ): زجر و آزردگى .

 عَبيد (جمع عَبد): برده لَعْقَ (مصدر است به معناى اسم مفعول ):

چيزهاى شيرين مانند عسل كه با انگشت ليسيده شود.

 يَحُوطُونهُ (از حاطَ، يَحُوطُهُ): چيزى را  حفظ و حراست  كردن و دفاع از آن نمودن .

 دَرَّتْ مَعايِشَهُمْ: دَرّ: خوشى و كمال آسايش .

مَعايِش (جمع معيشه ): آنچه

زندگى به آن وابسته است . مُحِّصُوا (از تَمْحيص ): در بوته آزمايش قرار دادن .



ترجمه و توضيح :


حسين بن على عليهما السلام در دوّم محرم الحرام سال 61 هجرى وارد كربلا گرديد و پس از

توقف كوتاه در ميان ياران و فرزندان و افراد خاندان خويش قرار گرفت و اين خطبه را ايراد نمود:


((اما بعد، پيشامد ما همين است كه مى بينيد؛ جدا اوضاع زمان دگرگون گرديده ، زشتيها

آشكار و نيكيها و فضيلتها از محيط ما رخت بربسته است ، از فضائل انسانى باقى نمانده است

 مگر اندكى مانند قطرات ته مانده ظرف آب . مردم در زندگى ننگين و ذلت بارى به سر مى برند

 كه نه به حق ، عمل و نه از باطل روگردانى مى شود، شايسته است كه در چنين محيط

ننگين ، شخص با ايمان و بافضيلت ، فداكارى و جانبازى كند و به سوى فيض ديدار پروردگارش

بشتابد، من در چنين محيط ذلت بارى مرگ را جز سعادت و خوشبختى و زندگى با اين

ستمگران را چيزى جز رنج و نكبت نمى دانم )).


امام به سخنانش چنين ادامه داد:((اين مردم برده هاى دنيا هستند و دين لقلقه زبانشان مى

باشد، حمايت و پشتيبانيشان از دين تا آنجاست كه زندگيشان در رفاه است و آنگاه كه در بوته

 امتحان قرار گيرند، دينداران ، كم خواهند بود)).


آنچه از اين گفتار امام استفاده مى شود


در اين خطبه حسين بن على عليهما السلام كه اولين خطابه و سخنرانى آن حضرت در

سرزمين كربلاست ، به دو نكته حساس زير اشاره شده است :



1 - انگيزه قيام :


به طورى كه در فرازهاى گذشته از سخنان امام عليه السلام اشاره گرديد آن حضرت براى

قيام خودچندين علت و انگيزه مختلف بيان نموده است كه مخالفت با حكومت يزيد، تغيير و

تحريف در احكام و بالا خره موضوع امر به معروف و نهى از منكر، مجموع اين علل و انگيزه ها

 را تشكيل مى دهد كه همه اين انگيزه ها نيز در اين گفتار آن حضرت ، خلاصه گرديده است .


آنجا كه اوضاع متغير، زشتيها ظاهر و فضايل ، سركوب و فراموش شده است ذلت و خوارى بر

 زندگى مردم سايه شوم خود را گسترده است ، نه به حق عمل مى شود و نه از باطل

جلوگيرى ، بجاست كه شخص مؤ من و متعهد در راه تغيير چنين وضعى به شهادت و لقاى

حق راغب و شائق باشد و شخص ‍ امام عاليترين و بارزترين مصداق چنين مؤ من با فضيلت

است كه در اين شرايط، مرگ را بجز سعادت و براى زندگى مفهومى جز زجر و شكنجه و مرگ

 تدريجى نمى داند.



2 - مساءله آزمايش :


و اما نكته دوم ، موضوع آزمايش و امتحان است كه بهترين راه شناخت حقايق و افكار

شخصيتها و اصالت انسانهاست ؛ چه افرادى كه خود را مؤ من نشان مى دهند و چه گروهايى

 كه براى خود شعارهاى داغ و كوبنده انتخاب مى كنند و چه اشخاصى كه از قيافه حق

پرستى و وجهه مذهبى برخوردارند، ولى حقيقت اين گروه ها و اين چهره ها و اصالت اين

افراد به دست نمى آيد مگر از راه امتحان و آزمايش در شدايد و گرفتاريها، در جزر و مدها و در

ميدان جنگ و مبارزات ، آنجا كه منافع مادى و بلكه جانشان در خطر است .


اينك كه فرزند فاطمه به سوى ((اللّه)) مى شتابد و قدم به سرزمين عشق و شهادت مى

گذارد از افرادزيادى كه تا آن روز دم از اسلام مى زدند و در ميان مسلمانان از وجهه خاص

مذهبى برخوردار بودند، خبرى نيست .


فرزند رسول اللّه در راه اسلام و قرآن به خاطر امر به معروف در برابر دشمن ديرينه اسلام

قرار گرفته و آماده كشته شدن و به قربانى دادن خاندانش و به اسارت رفتن اهل و عيالش

مى باشد ولى اين گونه افراد قدم از قدم برنمى دارند و لب از لب نمى گشايند، نه از عبداللّه

بن عباس خبرى هست و نه از عبداللّه بن زبير و نه از عبداللّه بن عمر كه هر سه خود را

شخصيت برجسته مذهبى مى دانستند و به خاطر مذهبى بودن ، در ميان مردم از وجهه و

محبوبيت ويژه اى برخوردار بودند كه موضوع شهادت و اسارت در راه احياى اسلام و آزادى

مسلمين مطرح است مثل اينكه چنين افرادى در ميان مسلمانان وجود ندارند.


و اين شدايد و حوادث است كه مردان بزرگ واقعى را از مسلمانان مصنوعى و كاذب كه در

مواقع عادىمسلمان تر و مذهبى تر از همه هستند مى شناساند و نقاب از چهره هايشان

برمى دارد كه :((َاِذا مُحِّصُوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ)) .

نقل از حسینیه ی سید الشهدا

-----------------------
پي نوشت ها:
۱- تحف العقول ، ص 174. طبرى ، ج 7، ص 300. مثيرالاحزان ، ص 22. ابن عساكر، ص 214. مقتل خوارزمى ، ج 2، ص 5. لهوف ، ص ‍ 69.
بنا به نقل طبرى و ابن نما امام - عليه السلام اين خطبه را در منزل ذى حسم ايراد نموده است و در بعضى از منابع ياد شده جمله الناس ... در اول خطبه آمده است ولى ما متن تحف العقول را مورد استناد قرار داديم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 15:21  توسط قصه گو  | 

مصیبت ورود امام حسین(ع) به کربلاء

 

امام حسین(ع) و همراهان، سرانجام روز دوّم محرم وارد سرزمین کربلاء شدند. نقل شده که هنگام ورود به این سرزمین، مرکب امام(ع) قدم از قدم بر نمی داشت و حدود هفت یا هشت اسب عوض نمودند ولی هیچ کدام قدمی برنداشتند. حضرت سئوال کردند این زمین چه نام دارد؟ گفتند: غاضریّه. سئوال فرمودند: آیا نام دیگری دارد؟ عرض کردند بله، نینوا هم می گویند. باز سئوال فرمودند، گفتند شاطی الفرات هم می گویند. و باز پرسیدند: دیگر چه نام دارد؟ عرض کردند: کربلاء.

امام(ع) تا نام کربلاء را شنیدند، عرض کردند(بنا بر قول سید بن طاووس)

 

" اللّهم اِنّی اَعوذُ بِکَ مِنَ الکَربِ وَ البَلاء ".

خدایا به تو پناه می برم از گرفتاری و بلای این سرزمین.

 

 سپس فرمودند، ای اصحاب من، همین جا فرود آیید و پیاده شوید.

 

" هیهنا مناخُ رِکائِنا وَ مَحَطُّ رِحالِنا وَ مَسفَکُ دِمائِنا وَ مَحَلُّ قُبُورِنا ".

این جایگاه ما و جایگاه ریخته شدن خون ما و جای قبر ماست.

 

در این هنگام، ام کلثوم نزد برادر آمد و عرض کرد: برادر جان، اینجا خطرناک است و ترس عجیبی دلم را فرا گرفته. امام(ع) فرمودند: خواهرم، هنگامی که با پدرم به جبهه صفّین می رفتیم، همین جا بود که پدرم نزول اجلال کرد و سر روی دامن برادرم گذاشت و لحظه ای خوابید. سپس بیدار شد و گریه می کرد. برادرم سئوال کرد: پدر جانم، چرا گریه می کنی؟ فرمودند: در عالم خواب دیدم که این بیابان گویا دریایی از خون شده و حسین من در دریای خون در حالی که هر لحظه در معرض غرق شدن بود فریاد می کرد و استمداد می نمود ولی هیچ کس در مقام یاریش برنیامد. آنگاه پدرم رو به من کردند و فرمودند: وقتی چنین حادثه ای پیش آید، چه خواهی کرد؟ گفتم: صبر می کنم و جز صبر کردن چاره دیگری ندارم.

 

                                 72 مجلس در عزای مظلوم نقل از معانی السبطین، ج1، ص289

 

 

صَلَی اللهُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِاللهِ الحُسَین(ع)

 

 


 ذکر مصیبت با توجه به مناسبت هر روز دهه محرم، در وبلاگ انا مجنون الحسین(ع) می باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 11:12  توسط احسان  | 

 

بنام خدا

 

سوگند به سپید دمان * سوگند به شبهای ده گانه

این عبارت را  را میداند که گفته؟

همو که همه را آفریده!!

و نیست کسی که بپرسد از اوی که این شبهای ده گانه کدامند

بعضی آن را ده شب اول ذی الحجه نسبت داده اند و بعضی ده شب آخر رمضان.......

و شاید هم ده شب اول محرم...

و شاید هم ده شب اول بهمن!؟!

که هرکدام را میتوان به ظن خود نسبت داد و آخر اینکه الله العلم!!

که جالب است هرکدام از این ده شبها

یک فجر واقعی به دنبال خود دارد

اولی رویداد عظیمیست بعد از ده شب بنام حج

دومی ده شبی است بعد از شب قدر

سومی ده شبی است قبل از عاشورا

و آخر ده شبی است قبل از انفجار نور!!

(( انقلایب ما انفجار نور بود)).

****************

حال چه دانیم اما همینقدر که  دو دسته از این شبها با هم تلاقی کرده اند

برای یکی مثل بنده خدا  کافیست که بنویسم :

انقلاب ما ...............

هرچه داشت از کربلا و عاشورا داشت...

و آن چیزی نیست جز جانبازی در ره معشوق!!

 

***************

 

مردی با سپاهی که خانوده هایشان نیز با آنانند

(( سر همین به این سپاه میگویند کاروان‌‌ ))

قدم در راهی میگذارد که هدف آن را اصلاح امت جدش که به عصیان و تباهی کشیده شده اند میگذارد...

همراه سپاهی که تا چند روز بعد جز معدودی

( 72 نفر ) کسی با او باقی نمی ماند!!

 به کوفیان سالهاست که لعن میفرستیم.......

و شعارمان شده که ما اهل کوفه نیستیم.......

اما به کسانیکه از مدینه و مکه خارج شده اند

 و در شبهای آخر با  او را ترک میکنند چه گفته ایم؟!

این دسته تعداد کمی نبوده اند !!

حساب کنید وضعیت خودمان را الانی که هی میگویم :

آقا کجایی

خدا کند زودتر بیایی!!.

با آن کسانیکه که رکاب امام حسین بوده اند

و سپس سر باز داده اند از ولایتش را!!

خدا کند  امام زمان ظهور کند.......

و ادامه دعا را نمیگوییم.........

خدا کند امام زمان زودتر ظهور کند و ما را هم در رکابش ثابت قدم کند........

امام زمان میاید ......

ولی ثابت قدم بودن ما یا فرزندانمان را از خدا حتما بخواهیم.........

 

**************************

 

دوستان مرحمت داشتند که اینجا آمدند و نوشتند

حالا که از شوک نوشته های پی در پی بیرون آمده ایم بهتر است درباره آنها صحبت کنیم.

احمد عزیزم(( احمد علی یزدی)) منتظر پست جدید شما هستم .........اینجا هم باید مجنون وار نوشت هم مثل عاقلها و این بهتر است که به یکی از شیوهای گفته شده عمل کنیم............

یعنی هم شور و هم فکر!!

((من بیشتر دوست دارم مثل مجنونها بنویسم))

چیزی که به همدیگر وابسته وابسته اند...........

پس ادامه مطلبتون رو بنویسد و ما رو محروم نکنید...........

اما عارف جان

شعرهای زیبای شما رو نم نمک زیر لب میخوانیم!!

پرستوی مهاجر متن آخر تون واقعا دلم رو خیلی تکون داد...

هنوز نمیتونم تمومش کنم.......

سختمه  که کلمه هاش رو ادا کنم!!

سعیده خانم هم که دارن طی مسیر حضرت رو دنبال میکنن .و تاریخ رو عینا  بدون دخل و تصرف میگن دستشون درد نکنه ..

گفتم بالا که همه اینها در کنار هم عزاداری واقعیست و انجام دادن یکی گمان نکنم چیزی دستمون رو بگیره .....

یعنی از جهتهای مختلف با دیدگهای متفاوت کربلا رو دیدن خیلی هم تماشاییه و هم آموزنده تر ....

اما یه مسافر نمره منفی دارن حسابی!!

احسان هم که نیامدند!!

علی هم بماند!!

دوتا بنده خدا هم که دیگه خبری ندادند!!

و سید محسن هم که باهاشون حسابی حرف زدم هم دعوت شد....

و دکتر غریب هم که سنگ تموم گذاشتن و ما رو  شرمنده کردندتو قسمت نظرات...........

اجر همه شما با مولایم امام حسین(ع)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 10:48  توسط هیئت عاشقان سید الشهداء  | 

از تو ممنونم ای تير. چرا اين‌قدر دير کردي؟ من از صبح تا به‌حال انتظارت را مي‌کشم. تو عقده اين شش ماه را از گلويم بيرون راندي. تو، مني را که مي‌رفت تا با خجالت پس از بابا بماند، با افتخار جلوتر از بابا راهي کردي. چرا گريه مي‌کني؟ نه، به خدا من از تو دلگير نيستم، مي‌دانم که تو تقصيري نداري. درست مثل من، اگر تو به فريادم نمي‌رسيدي ممکن بود بابا برود و من بمانم، و آن وقت...

اي تير! من از دنياي شما چيز زيادي نمي‌دانستم. اما امروز همه چيز را دريافتم. در دنيايي که براي باباي مظلوم من جايي نباشد، ماندن فقط يک اشتباه است. نمي‌بيني که دوستان بابا همه شهيد شده‌اند.

اي تير! بگذار حرف دلم را بزنم: وقتي شهيدان همه با هم مي‌روند، وقتي آنها که در انتخاب بزرگشان دنيا را به پاي دين قرباني مي‌کنند، وقتي آنها که از ميان اين همه مولا سر بر ديوار بابا مي‌گذارند، خلاصه وقتي شهيدان دنيا و مافيها را رها مي‌کنند، آنها که جا مي‌مانند نمي‌خواهم بگويم بيچاره، ولي کارشان خيلي سخت خواهد بود، يعني به کجا دلخوش داشته‌اند، به چه اميد مانده‌اند؟

اي تير! هر کدامشان را که ديدي بگو، بگو اي کساني که به گمان خود زنده مانده‌ايد، اگر بدانيد شهيدان کجا رفته‌اند، اگر بدانيد در کنار حسين بودن يعني چه، تاب از توانتان مي‌رود. هر کس اگر شعور داشته باشد، هر کس که دنيا، اين عجوزه بزک‌کرده را خوب شناخته باشد، هر کس که درد ماندن و غم فراق آزارش مي‌دهد، اگر پس از شهيدان باز بماند، جا بماند، تنها سخن حقي که مي‌تواند داشته باشد يک چيز است: «بدا به حال من که هنوز مانده‌ام.»

اي تير! تو که مي‌آمدي از دو چيز نگران بودم، يکي اينکه به من نخوري و ديگر اينکه به بابا بخوري. اگر به من نمي‌خوردي شايد تنها شانس من براي پرواز از بين مي‌رفت و اگر به بابا...

وقتي که به نزديکم رسيدي صداي گريه‌ات را شنيدم، شنيدم که فرياد مي‌زدي و حرمله را لعنت مي‌کردي. اما غصه نخور. از اينکه حرمله شهيدم کرد زياد گله ندارم؛ اما هرگز او را نمي‌بخشم؛ چرا که با کشتن من قلب بابا را شکست. اصلا تو اي تير، باباي مرا مي‌شناسي؟ مادرم مي‌گفت وقتي بابا به دنيا آمده، خدا به خاطر او از گناه فطرس گذشته است؛ ملکي بوده در آسمان که به خاطر نافرماني خدا بالش را سوزانده بودند. مي‌گفت وقتي خدا دوباره بالش داد، ميان زمين و آسمان فرياد زد که: «اناحرالحسين» من آزاده حسينم. اي تير! ساعتي پيش که خسته از بد زمانه به خيمه آمد، آهي کشيد و آرام گفت: «چه اندکند ياران» اگر تو به جاي من بودي چه مي‌کردي؟ راستش وقتي دانستم که اکبر و قاسم و عمويم عباس با سخاوتمندي در راه بابا جان داده‌اند، حساب کار خودم را کردم. من خون خود را به عشق بابا دادم و و جانم را در آغوش بابا. به ياد آن شب‌ها که در آغوشم مي‌کشيد و برايم لالايي مي‌گفت. آرام‌آرام در گوشم قصه مي‌گفت تا خوابم ببرد.

اي تير! امشب که قافله اسيران را از ميان ما حرکت مي‌دهند، آهسته با رقيه بگو، بگو که نمي‌داني با بابا رفتن چه لذتي دارد. به او بگو، بگو اگر بماند، باخته. اگر بماند و با بابا نيايد، مانده. به رقيه بگو بابا تا به حال جواب همه رو داده، اگر تو هم بگويي پاسخت را مي‌شنوي. رقيه! خودت را سرگرم چيزي نکن. فقط يک چيز بگو ابتا ابتا. اگر خيمه ها را آتش زدند، بگو ابتا. اگر سيلي خوردي، بگو ابتا. اگر مجبور شدي مدتها به دنبال قافله با پاي برهنه بدوي، باز بگو ابتا، آنقدر بگو تا بابا بيايد سراغت. هر کجا باشد مي‌آيد. بر سر ني، در تشت طلا، و تو هر جا باشي، پهن دشت صحرا، در کنج خرابه.

 

 مصطفي رحيمي

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 22:51  توسط پرستوهای مهاجر  | 

انگيزه ، اخلاص ، نشاط و آگاهى در كربلا

بر خلاف دنياى امروز كه به ثروت ، نيرو، اطلاعات ، تخصص ، تكنولوژى و 

حمايت ديگران تكيه دارد، اسلام كارائى و نقش همه ى آنها را در كنار ايمان به خدا، اخلاص ، نشاط و انگيزه مى داند.


نمونه ها:
نماز بى نشاط، مورد انتقاد قرآن است . قاموا كسالى (۱)


انفاق بى نشاط، مورد انتقاد قرآن است . هم كارهون (۲)

 

انجام كار بدون نشاط يا همراه با بهانه گيرى ، به منزله ى انجام ندادن آن

است ، بنى اسرائيل چون بعد از بهانه گيره هاى زياد، گاوى را ذبح كردند قرآن

 مى فرمايد: گويا ذبح نكردند. فذبحوها و ما كادوا يفعلون (3)


بارها قرآن از كسانى كه هنگام رفتن به جبهه بى نشاط بودند، انتقاد كرده

است . اثّاقلتم الى الارض (4)


از ايمان و توجّه كسانى كه تنها به هنگام اضطرار روبه خداوند مى كنند، انتقاد

 كرده و مى فرمايد: همين كه در آستانه غرق شدن قرار گرفتند، خدا را مى

 خوانند ولى همين كه نجات يافتند، فراموش مى كنند. فاذا ركبوا فى الفلك

دعوا اللّه ... فلمّا نجّاهم ...(۵)


ايمان در لحظه ى خطر كار فرعونى است كه در آستانه ى غرق شدن گفت :

 ايمان آوردم و خداوند در پاسخ او فرمود: الا ن و قد عصيت قبل (۶)


در كربلا نشاط بود؛ امام حسين عليه السلام فرمود: مرگ مانند گردنبند در

سينه دختران جوان است .
فرزند سيزده ساله امام حسن عليه السلام (حضرت قاسم ) فرمود: مرگ

نزد من از عسل شيرين تر است .


ياران امام حسين عليه السلام مى گفتند: اگر بارها زنده شويم باز كشته

شويم ، دست از تو بر نمى داريم .


نشاط بالاتر از رضايت و تسليم است ، ريشه ى نشاط ايمان به راه ، رهبر و

هدف است و بى نشاطى ، نشانه ى باورنداشتن راه ، رهبر و هدف است .


اما مسئله ى انگيزه


اسلام به انگيزه ى انسان بسيار توجّه دارد، حتّى سير كردن گرسنگان اگر بر

 اساس اخلاص نباشد و انگيزه ى غير الهى داشته باشد، بى ارزش ‍ است .


يكى از سوره هاى قرآن سوره ى عبس است كه در ده آيه ى اوّل آن به

شدّت انتقاد مى كند كه چرا به روى نابينايى عبوس شد، در حالى كه نابينا

نه عبوسيت را مى بيند و نه خنده را، اما اسلام اصل عبوس بودن را زشت

ميداند، نه به خاطر فميدن يا نفهميدن مردم . اسلام ارزشها و ضد ارزشها را

واقعى مى بيند، نه قراردادى ، سياسى ، اقتصادى و تعصّبى .


انگيزه ى امام حسين عليه السلام خودنمايى ، قدرت طلبى ، انتقام نبود،

انگيزه امام و يارانش اصلاح در دين جدّش بود. انگيزه ى يارانش رسيدن به

مال و مقام و تظاهر نبود، آنان با خدا معامله كردند و لذا كودك اسير شده

امام در برابر كاخ بنى اميه سخنرانى مى كند و مى فرمايد: به عدد دانه هاى

 شن خدا را شكر مى كنم ؛ الحمدللّه عدد الرمل و الحصى و زينب كبرى مى

فرمايد: چيزى جز زيبايى نديدم ؛ ما رايت الا جميلا در حالى كه اگر انگيزه غير

خدا باشد، بايد گلايه ها و ضعف ها و ناسپاسى ها در كار باشد.


خلاصه آنكه گرچه اسلام به آمادگى همه جانبه در برابر دشمن توجه دارد؛

واعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة (7)


به آموزش هاى تخصّصى عنايت دارد، گرچه نزد بيگانگان باشد؛ اُطلب العلم و

 لو بالصين


به حمايت افراد توجّه دارد؛ تعاونوا على البّر و التّقوى (8)


به ثروت و اطلاعات توجه دارد، اما همه ى اينها به منزله ى عينك وسيله ى

ديدن هستند، لكن كار ديدن از چشم است و توفيق تنها از اوست ؛ و ما

توفيقى الاّ باللّه (9) و نصرت تنها از او مى باشد؛ و ما النصر الاّ من عند اللّه (

۱0)


امّا آگاهى


امروز خلبانان متخصّص منطقه اى را بمباران مى كنند، بدون آنكه بدانند چرا و

 براى چه ؟


در كربلا همه ياران امام حسين عليه السلام آگاه بودند. از آغاز سفر تا كربلا

تمام جملات امام نشانه ى اين بود كه اين سفر كاميابى مادّى و برگشتى

ندارد، يك انتخاب آزادانه ، آگاهانه ، مخلصانه و عاشقانه بود.


در اسلام حتّى اشك و سوزى ارزش دارد كه بر اساس آگاهى باشد؛ تفيض

‍ اعينهم من الدمع مما عرفوا(۱1)


باور و يقين كه آمد، انسان در كار خود ترديد ندارد. زينب كبرى در سخنرانى به

 يزيد مى گويد: من تو را پست و كوچك مى دانم ؛ انّى لاستصغركَ


آرى اگر انسان در اثر معرفت و شناخت يقين پيدا كرد، پخته مى شود و هيچ

پخته اى خام نمى شود، ولى اگر بر اساس احساسات و شعارها داغ شد،

 ممكن است بعد از مدّتى گرفتار ترديد و سرد شود، چون هر داغى سرد

مى شود.


در قرآن دو نوع دخول داريم : يكى دخول مردم در فضاى ايمان و ديگرى

 دخول ايمان در فضاى دل . داخل شدن مردم به ايمان آسان است ؛ يدخلون

فى دين اللّه افواجا(۱2) امّا داخل شدن ايمان در دل ، كار سختى است ؛ و

لمّا يدخل الايمان فى قلوبكم (۱3)


اكنون كه اين سطرها را مى نويسم ، شبى است كه حضرت على عليه

 السلام در روز آن در غدير خم به امامت نصب شد، همانها كه يدخلون فى

دين اللّه افواجا بودند، صحنه را ديدند و تبريك هم گفتند، اما پس از چندى

على عليه السلام را رها كردند، زيرا ايمان در قلبشان داخل نشده بود. اين

است تفاوت دخول مردم در دين با دخول دين در مردم.

 

نقل از:    حسینیه ی سید الشهدا

----------------------------------------

پی نوشت ها:

1- نساء، 142.
2- توبه ، 54.
3- بقره ، 71.
4- توبه ، 38.
5- عنكبوت ، 65.
6- يونس ، 91.
۷- انفال ، 60.
۸- مائده ، 2.
9- هود، 88.
۱0- آل عمران ، 126.
۱۱- مائده ، 83.
۱۲- نصر، 2.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:47  توسط قصه گو  | 

امام حسين(ع) روز سه شنبه سوم ذي الحجه (چهار شنبه 8 ذي الحجه هم گفته شده

است) سال شصت هجري قبل از اينکه خبر شهادت مسلم به او برسد از مکه خارج شد.

 شبي که صبحش امام حسين(ع) تصميم داشت از مکه حرکت کند محمد حنيفه شبانه به

 نزد امام حسين(ع) رفت و گفت ؛ برادرم ديدي که اهل کوفه با پدرت و برادرت چه حيله و مکري

 به کار بردند و من مي ترسم که حال تو نيز مانند حال پدرت و برادرت گردد. اگر راً يت با ماندن

در مکه باشد عزيزترين فردي خواهي بود که در حرم الهي است و کسي را به تو دسترسي

نخواهد بود. آن حضرت فرمود؛ برادرم مي ترسم يزيد بن معاويه به ناگاه مرا بکشد و احترام اين

خانه با کشته شدن من از بين برود.

محمد بن حنيفه گفت؛ اگر از چنين پيش آمدي مي ترسي به سوي يمن و يا يکي از بيابان

هاي دوردست برو که از هر جهت محفوظ باشي و کسي را به تو دسترسي نباشد.فرمود؛ تا ببينم

چون سحر شد امام حسين(ع) کوچ کرد.خبر کوچ کردن آن حضرت که به محمد بن حنيفه رسيد

 آمد و زمام شتري را که حضرت سوار بر آن بود گرفتو عرض کرد؛ برادر مگر وعده نفرمودي که 

پيشنهاد مرا مورد توجه قرار دهي؟

فرمود؛بله

عرض کرد؛ پس چرا به اين شتاي بيرون مي روي؟فرمود؛ پس از آنکه از تو جدا شدم رسول الله

 نزد من آمد و فرمود؛ اي حسين بيرون برو که مشيت خداوندي بر اين است که تو را کشته ببيند .

محمد بن حنيفه گفت؛ ((انا الله و انااليه راجعون)) حال که تو با اين وضع بيرون مي روي پس

همراه بردن اين زنان چه معني دارد؟

فرمد؛رسول خدا (ص) به من فرمود؛ مشيت خدا بر اين شده است که آنان را نيز اسير و

گرفتار ببيند .اين را گفت و با محمد بن حنيفه خداحافظي فرمود و حرکت کرد.

                             یا حسین(ع)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 15:54  توسط سعیده  | 
سلام به همه هیئنی های عاشق و سینه زنان سینه چاک

اول این درد دل با امام علی را ببینید >>>> علی جان

حالا این شعر ناقابل که سالهای گذشته به آقا  تقدیم شده به شما محبان ایشان تقدیم می کنم

(شفاي جان )

تو بردرد دلها دوايي حسين جان

مرض هاي جان را شفايي حسين جان

تويي رمز عشق و تويي جان هستي

تومحبوب خلق و خدايي حسين جان

تويي خون حق در رگ و جان هستي

تو فرزند خون خدايي حسين جان

به قلبم نظركن مريض گناهم

بده جان و دل را صفايي حسين جان

قيامت که آيد كتابم به دستت

مبادا كه خوارم نمايي حسين جان

به ميزان و هنگام تبلي السرائر

به جز تو ندارم رجايي حسين جان

اگر حق در آنجا نبندد زبانم

به فرياد گويم كجايي حسين جان  >>>>>> التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:25  توسط عارف  | 

 

عالم همه در طواف عشق است و دايره‌دار اين طواف، حسين است. اينجا در کربلا، در سرچشمه جاذبه‌اي که عالم را بر محور عشق نظام داده است، شيطان اکنون در گير و دار آخرين نبرد خويش با سپاه عشق است و امروز در کربلاست که شمشير شيطان از خون شکست مي‌خورد؛ از خون عاشق، خون شهيد.

ياران يکايک جان بر سر پيمان ازلي خويش نهاده‌اند و پيکر خونينشان، اينجا، اين سوي و آن سوي، شقايق‌هاي داغداري است که بر دشت رسته است. تن در دنياست و جان در آخرت، و در اين ميانه، حکم بر حيرت مي رود... روز به نيمه رسيده است و ديگر چيزي نمانده که کار جهان به سرانجام رسد.

امام نگاهي به ظاهر کرد و نظري در باطن، و گفت: «غضب خداوند بر يهود آن‌گاه شدت گرفت که عزير را فرزند خدا گرفتند و غضب خدا بر نصاري آن‌گاه که او را يکي از ثلاثه انگاشتند و بر اين قوم، اکنون که بر قتل فرزند رسول خود اتفاق کرده‌اند....» و همچنان که محاسن خويش را در دست داشت گفت: «والله آنان را در آنچه مي‌خواهند اجابت نخواهم کرد تا خداوند را آن‌سان ملاقات کنم که با خون خضاب کرده باشم...» وصداي گريه از خيمه‌سراي آل‌الله برخاست.

دهر خجل شد و اگر صبر خيمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق مي‌يافت، خورشيد چهره از شرم مي‌پوشاند و سوز دل زمين درياها را مي‌خشکاند و ... سال‌هاي دريغ فرا مي‌رسيد.

آن شوربختان خجل نشدند، اما آب و خاک و آتش و باد، سخن امام را در لوح محفوظ باطن خويش به امانت گرفتند و از آن پس، هر جا که آب از چشمي فرو ريخت و خاک سجاده‌ي نمازي شد و آتش دلي را سوخت و باد آهي شد و از سينه‌اي برآمد، اين سخن تکرار شد. از خاکي که طينت تو را با آن آفريده‌اند باز پرس؛ از آبي که با آن خاک آميخته‌اند، از آتشي که در آن زده‌اند و از نفخه روحي که در آن دميده‌اند باز پرس، تا دريابي که چه امانتداران صادقي هستند.

خورشيد به مرکز آسمان رسيد و سايه‌ها به صاحب سايه پيوستند. ابوثمامه صائدي وقت زوال را يادآوري کرد. امام در آسمان تاملي کرد و گفت ذکر نماز کردي، خداوند تو را از نمازگزاران و ذاکرين قرار دهد. آري، اول وقت نماز است. بخواهيد از اين قوم که دست از ما بدارند تا نماز بگزاريم.

لشکر اعدا آن همه نزديک آمده بودند که صداي آنان را مي‌شنيدند. حصين‌بن‌تميم عربده کشيد: اين نماز مقبول درگاه خدا نيست و اين گفته بر حبيب‌بن‌مظاهر بسيار گران نشست: «نماز از فرزند پيامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟!»

نماز، روح معراج نبي‌اکرم است، و او بي اهل کسا به معراج نرفت. نماز از او قبول نباشد که با هر تکبيري حجابي را مي‌درد آن سان که با تکبير هفتم ديگر بين او و خالق عالم هيچ نماند و از شما قبول باشد که نمازتان وارونه نماز است؟ عجبا حباب را ببين که چگونه بر اقيانوس فخر مي‌فروشد!

حصين‌بن‌تميم به حبيب‌بن‌مظاهر حمله‌ور شد و آن صحابي کرامت‌مند پير عشق نيز شير شد و با شمشير بر او تاخت و ضربه‌اي زد که بر صورت، اسب او فرود آمد و حصين‌بن‌تميم بر خاک افتاد و يارانش او را از آن ميانه در ربودند. حبيب سخت مي‌جنگيد و آنان را به خاک و خون مي‌افکند که دوره‌اش کردند و مردي از بني‌تميم ضربه‌اي با شمشير بر سر او زد و ديگري نيزه‌اي که از کارش انداخت. بديل‌بن‌صريم از مرکب فرود آمد و سرش را از تن جدا کرد. حصين‌بن‌تميم سر حبيب را گرفت و بر گردن اسب آويخت و در ميان لشکر جولان داد....

شهيدآويني

لطفا اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 8:26  توسط پرستوهای مهاجر  | 

 

بنام الله پاسدار حرمت خون شهداء

یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق

گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش

گفت : چون ز چونی دم زند آنکه شد بی چون خویش

*******************

بارون زیباست  .....

موقعی که صورت پسرک با اون دوتا چشم ریزش با اون بینی که آب ازش میاد و او هم هی تند تند  فین میکشه چسبیده به ویترین مغازه ..........      و از دست شر شر بارون پناه آورده بود به زیر سایبون اون مغازه و چشش افتاده بود به کفشهای داخل میترین!!                                                                                  چشش یه جفت چکمه چرمی با قیمت پنچاه هزار ناقابل رو گرفته......تو رویایش با اون چکمه ها تو بارون میدوه......

بارون اون موقع چقدر واسش شیرینه.....

که  یهو صاعقه میزندش.....

و بعدش آسمون قرمبش:

[هی گدا گشنه برو گمشو ..شیشه رو کثیف کردی....اینارو چرا توشهر راه میدن؟]

صاحب مغازه است ...

مغازه اسمش کفش ملی است....

پسرک بدو دور میشه ........

وامیسه زیر بارون .......

کفشای چرمیشو  نگاه میکنه.....

یهو پاهای لختش رو میبینه.....

یه پاش رو میذاره رو اون پاش تا جلوی سرما رو بگیره

زیر باران باید رفت

زیر باران باید خوابید

زیر باران باید رویا پروراند

زیر باران باید چک خورد

زیر باران باید مرد شد

زیر باران باید فحش خورد

وزیر باران باید مرد!!

************

مرد آمد

مرد با اسب آمد

مرد با اسب زیر باران آمد

مرد با اسب زیر باران بالای سر  جنازه از سرما خشک زده  پسرک آمد!!

.......آره بارون زیباست!!

***********

ای کاش آقا بیادش!! قبل از اینکه همه تو سرمای فقر (هر شکلیش: اقتصادی فرهنگی سیاسی بینشی مذهبی درسی .....) یخ بزنیم......

کاش میامدی
آقایم

کاش با اسب میامدی سیدم

کاش زیر باران میامدی  تمام کسم

کاش این بدن زیر  قدمهایت از شدت عشق بتو تیکیه تیکه میشد

کاش تو را میدیم

کاش سرم را روی دامنت میگذاشتم

کاش های های الانی مرا میشنیدی

کاش  برایت تعین تکلیف نمیکردم!!

کاش تو را بخاطر خودت دوست داشتم

کاش تو را بخاطر رفع بدبختیهای عالم دوست نمی داشتم

کاش ذوب دوست داشتنت بودم

کاش کسی برای خودم معنی کند این حرفها را

کاش میتوانستم منظورم را شفاف سازی کنم

کاش میامدی تا سر زیر پایت مینداختم و آنگونه عملی شفاف سازی میکردم

کاش  زبانم الکن نبود

کاش قلمم شکسته نبود

کاش دلم قفل شیطان نبود

کاش شیطان شیطان نبود

کاش زودتر بیایی

کاش ای محرم دیرتر بیایی!!

کاش محرم نبود

کاش رقیه کربلا نبود

کاش اصغر کربلانبود

کاش گریه ام نبود

کاش سرخی خون پاشیده اصغر نبود

کاش آن نامردها نبود!!

کاش شمر نبود

کاش حرمله کمانش میشکست

کاش قلب زهرا نمیشکست

کاش کربلا نبود

کاش زینب در کربلا نبود

کاش سکینه در کربلا نبود

کاش گوشواره نبود

کاش فرات رود نبود

چه فایده ای دارد فرات پر آب

وقتی که مروت نبود

و آخر اینکه

کاش حسین تنها نبود

در کاشکی نتوان نشست؟!

و اینها همه بودند

 و دل من لحظه به لحظه بیشتر میگیرد

زیر باران باید سینه زد

زیر باران باید زار زد

مثل الان

خرده نگیرید بر من که چون ز چونی دم زند آنکه شد بی چون خویش!!

************

و بهمین سادگی میخواهیم از کربلا حرف بزنیم !!

از معجزه ایی که خوشهای آن حالا حالاها چیدنیست!!

************

دوست دارم از زیارت عاشورا بنوسم دوستان دیگر هم  از چیزهایی که دوست دارند بنویسند ......

 

بعضی از رفقا دعوت رو قبول کردند و پا بر روی  چشم این خادم (اگه آقا قبول کنه!!) گذاشتند..............

هرچند از 10 تا 15 نفری که دعوت گرفتیم  6 تا بیشتر در این منزل رو نزد که لطفش هم به همین کم بودنمونه و هرچی کمتر دلا نزدیکتر به هم!!

قصه اون روضه خونی که واسه چند تا بچه ها که یه هیت از اونایی که موقع بچگیمون میزدیم  واسه اینکه اونا دلتنگ نشن روضه خوندرومیدونید دیگه !

حکایت شما همون روضه خونه است و حکایت اون بچه ها من و بازم شما!!

که انشاءالله مثل روضه همون آقا روضه و حضور شما مورد قبول واقع بشه و ما هم از صیغه سری شما دستمون گوشه ایی از دامن آقامون رو بگیره......

راستی داشت یادم میرفت هیتهای محلتون رفتید از دیدنیهای و شنیدنیها واسمون بنویسید و عکس بذارید تو وبلاگ و از همه مهمتر وقتی قفل دلتون با کلید گریه وا شد اونموقع التماس دعا داریم!!

*******************

خارج از دستور!!

کسی میدونه این بیت از کیه ؟

و درستش رو واسم بگه!!

شعر با این بیت آغاز میشه:

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

باده انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

(( شعر را حفظ کرده بودم الانی یادم رفته  این شعر))

*******************

 

این سر وتن فدای تشنه لب کربلا.....

یا حسین(ع)  ، عارف شهیدی که

باده انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 15:21  توسط هیئت عاشقان سید الشهداء  | 

محرم نامه

 كعبه را بگذار رو كن سوي يار

حائل است اين خانه بنگر روي يار

رو به سوي قبله عشاق كن

شوق را دروصل او مشتاق كن

كاروان عشق آنك سر رسيد

عارفي سر تا به پا محشر رسيد

جمله زيبا رخان در هلهله

ماه در خجلت شد از اين قافله

خيمه معراج را بر پا ببين

باز سبحان الذي اسري ببين

مسجد الا قصي نه  ، اينجا كربلاست

اين تماشا خانه قالوا بلي است

اين مناي ذبح اسماعيل نيست

قوس ادني مسكن جبريل نيست

ني زبان اينجا توانا بر سخن

ني قلم اينجا چراغ انجمن

اين زمين كربلا يا محشر است !؟

اين ظهورستان عشق داور است !

هر كه اين مي خانه آمد مست شد

وآن دگر سر مست شد، بي دست شد

دست وسر ديگر حجاب ساقي است

ساقي اينجا تشنه تر از باقي است

اي ملائك چشم خود را وا كنيد

طفل دردي نوش را معنا كنيد

كودك اينجا اگر نابالغ است

رهبر نام آوران عاشق است

تشنگي اينجا براي آب نيست

گاه وصل آمد، كسي را تاب نيست

اين كه جان تقديم جانان مي كند

عرشيان را مات و حيران مي كند

رمز اني اعلم اينجا بر ملاست

اين حسين آباد عرش كبرياست 

اي ملائك سجده بر آدم كنيد

ديگر اين چون  وچراها كم كنيد

اين محرم نامه را امضا دهيد

جام را بر ساقي جان ها دهيد

در نوا با تعزيه داران شويد

انجمن هاي قلم گريان شويد

اين محرم نامه خونين نامه شد

كربلا ورد زبان خامه شد

از محرم عشق جوشان مي شود

رود غيرتها خروشان مي شود

از محرم دل جلا پيدا كند

تكيه بر پيدا و ناپيدا كند

پير ما در كربلا پيرانه شد

با محرم فاضل و فرزانه شد

پير ما مي گفت مكتب كربلاست

داستان كربلا در روضه هاست

كربلا را خون عاشق بيمه كرد

خون مگر شمشيرها را نيمه كرد!

اين سياهي ها كه بر ديوارها است

رمز استمرار در پيكارها است

اين سيه پوشان گريان غمين

نوحه خوانان شقايق زار دين

از فرات آب عطشان آمدند

مست و سيراب از مي جان آمدند

اين محرم نامه ها احيا گرند

نوحه ها بيداد را رسوا گرند

سينه زن ها محو عترت مي شوند

غرق درياي محبت مي شوند

اين محرم ها بسيجي پرور است

هر نم اشكي شهيدي ديگر است

شاهد ما خاك ريز عاشقان

كربلايي هاي بي نام و نشان

نينوائي زادگان جبهه ها

راويان قصه قالوا بلي

 وه كه عشق اينجا عجب زيباستي!!

قصه جف القلم اينجاستي!         ((عارف))

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 14:28  توسط عارف  | 

هيئت دلها

السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفائك

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است                 

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين

بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تيره باز دميد از كجا كز او

كار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گويا طلوع مي كند از مغرب آفتاب

كاشوب در تمامي ذرات عالم است

گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست

اين رستخيز عام كه نامش محرم است

در بارگاه قدس كه جاي ملال نيست

سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

جن و ملك بر آدميان نوحه مي كنند

گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

خورشيد آسمان و زمين ماه مشرقين

پرورده كنار رسول خدا حسين
بازم ماه محرم اومد ، خيمه هاي عزاي حسيني بر پاشد ، دل و جان عاشقان ماتم گرفت. هر كس توي اين عزا خونه بياد مورد عنايت خدا و امام زمانه . خوشا به حال ما  كه اين توفيق رو داريم . خدا اين نعمت رو از ما نگيره  . . . از خدا تشكر كنيم كه يك سال ديگه به ما عمر داد محرم را درك كنيم ، همه سر به سجده بگذاريم خدا را شكر كنيم ، زنده مونديم ، پيراهن مشكي پوشيديم ، تو مجلس اربابمون حاضر شديم

اللهم لك الحمد حمد الشاكرين لك علي مصابهم ، الحمد لله علي عظيم رزيتي . اللهم ارزقني شفاعه الحسين يوم الورود  و ثبت لي قدم صدق عندك مع الحسين و اصحاب الحسين  الذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه السلام

ممنونم آقا جون ، امام زمان ، اي صاحب عزاي اصلي اين ماه،  ازت ممنونم كه  دستمو گرفتي تو مجلس بابات آوردي . اگه تو نخواي اگه تو دعوت نكني كسي موفق به اين همه توفيق نميشه ، آقا جان آجرك الله في مصيبت جدك الحسين . آقا تسليت ميگم به شما ، قربون اشكاي چشمت ، قربون شال عزات برم مولا ، قربون كرمت . مجلس عزاي باباي مظلومت را با نام اولين قرباني قيام حسيني ، اولين فدايي كربلايي  حضرت مسلم شروع مي كنيم .

دلها رو روانه كوفه كنيد . با پاي دل سفر كنيد با چشم دل ببينيد حضرت مسلم وقتي ديد گروه گروه مردم كوفه اومدند بيعت كردند . نامه نوشت به مولايش  : حسين جان مردم آماده ياري شما هستند بيا كوفه . . . .

اما بميرم  يه وقت رسيد كه آقا نماز مغرب و عشا رو خوند  بعد از نماز ديد كسي نمونده ، همه رفتند .. .. اهل كوفه تنهاش گذاشتند ،  با دل شكسته به هر طرف رو مي كرد ازش رو مي گردوندند . جايي رو نداشت بره مسلم تو كوچه هاي كوفه غريبانه مي رفت و زمزمه مي كرد  حسين جان  . . .  حسين جان  . . .

اي خدا ـ اين دلِ شب من چه كنم                    يك تن و اين همه دشمن چه كنم

صبح، بودند همه يار ـ مرا                                   شب به جان، دشمنِ خونخوار مرا

صبح ـ من شمع و همه پروانه                            شام، بيگانه ‌تر از بيگانه

صبح با من همگي پيوستند                                                شب  درِ خانه به رويم بستند

صبح، بر دامن من چنگ زدند                            شام، از بام مرا سنگ زدند

امشب اي طُوعه مرا خانه بده                              مرغِ بشكسته پرم ـ لانه بده

امشب اي زن به وفا مَردي كن                            با من دِلشُده همدري كن

گر چه پيمان شكني شد با من                           رفته تن  ها و شدم تنها من

گر كِشد خصم  به پايِ دارم                                 دست از دوست كجا بردارم

شنيديد با حضرت مسلم چه كردند . با نامردي آقا رو دستگير كردند با دست بسته مي كشيدند طرف دارالاماره ، بعضيها به آقا طعنه مي زدند . . .  به او سنگ مي زدند . . .

هركس نكرد ترك سر از اهل درد نيست

 در راه دوست هركه نشد كشته مرد نيست

ناصح مده تو پند و غم درد ما مخور

ما عاشقيم و در خور ما غير درد نيست

محنت كش وصالم و در گرد كوچه ها

جز گرد كوچه گرد من كوچه گرد نيست

كوفيان بي وفا  به من سنگ بزنيد من از سنگ هراسي ندارم . هرچه ميخواهيد سنگ به من بزنيد . اما اي مردم ديگه به زينب مظلومه  سنگ نزنيد . ديگه بچه هاي حسين رو سنگ نزنيد . . . اما بدونيد هرچه به من سنگ بزنيد من دست از آقايم حسين بر نمي دارم . . . . . .

بيهوده به سنگم مزنيد از در و از بام                   من عاشق سر باخته ام دار بياريد

خواهيد اگر عاقبت عشق ببينيد                       فردا همگي روي به بازار بياريد

**************

بذار يك صحنه هم از كاروان كربلا برات بگم . كاروان در يك منزلي توقف كرده بود ، قاصدي از كوفه اومد . اباعبدالله از اوضاع كوفه پرسيد . گفت حسين جان كوفيان دلهاشون با شماست ولي شمشير هاشون بر عليه شماست . من از كوفه بيرون نيومدم مگر اينكه ديدم بدن بي سر مسلم رو از بالاي دار الاماره به زمين انداختند .. . . . .  نقل كردند آقا فرمود دختر مسلم رو بياريد  . . .  دختر كوچولوي مسلم رو در آغوش گرفت نوازش مي كرد . . . دخترم غصه نخور من تو رو مثل دختر خودم دوست دارم  . . . تو مثل دخترم برام عزيزي  . . اما اين صحنه رو همبازي دختر مسلم يعني رقيه خانم هم ميديد    .  .   .  واي از وقتي كه دختر ابا عبدالله با پدر وداع مي كرد . . . بابا بعد از تو كي منو نوازش مي كنه ؟  حسين جان   .   .   .    حسين جان   - - - - 

حالا لطفا اين درد دل با امام علي ( عليه السلام ) را ببينيد  علي جان

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 14:23  توسط عارف  | 

بسم الله الرحمن الرحيم .

    إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ ، لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ ، ... .

سلام عليكم .

    اولين نوشته در اين وبلاگ را همراه خوانندگان عزيز با عنوان رسالتي مثل : ( رسالت زينبي ) كه خواندم ديدم كه مثلا جنگ تحميلي هم در همان هشت سالش مي ماند اگر چنين رسالتي را نداشتيم و اولي ترش انقلاب هم همينطور و بلكه امام و امتي كه آن را آفريدند بقول شاعر معاصر كه ميگويد :

              بجز از علي كه دارد پسري ابوالعجاعب  ، كه علم كند به عالم شهداي كربلا را !

اين را براي آن عرض كردم كه بعضا در نوشته ها و حرفها مي آيد كه مثلا نسل انقلاب فرق دارد با نسل بعد و نسل سومي كه گفته مي شود . كه مثلا : جوانان ( فاصله ) گرفته اند از چيزهايي كه آن نسل داشت و گويا آن داشته ها مانده در همان نسل ، حالا چرايش هم شايد مثل اينكه شنيده ايم :

                                  كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود .

حالا مقصود گوينده چه بوده از اين عبارت بماند . كه آيا مقصود مثلا نقل آن بوده  ؟ و يا نقلش هم مثل نقلي كه بعضا از قول ايشان هم دارند ؟ و يا ... ؟

    نگاه ما هم همينطورست ، مثل همان رسالت . لابد تعبير معروف : ( مارايت الا جميلا ) را شنيده ايد ، جالب خواهد بود كه اگر از خود ابن زياد هم مي پرسيدند ، او هم چنين پاسخ مي داد به پرسشي كه پيش كشيد ، البته نه در حد و اندازه ي تعبيري كه عقيله ي بني هاشم سلام الله عليها دارند ، كه وقتي مثلا در كوفه لب به سخن گشود ياد حرف زدن پدرش افتادند .

    حالا مگر مثلا همان ابن زياد در كربلا بود كه واقعه ي كربلا را به چشم ديده باشد كه بر وفق مرادش هم ديده باشد ؟ تا حدي كه آن پرسش را از حضرت زينب عليها سلام كرده ؟!

    موضوعي كه بنده بنا بر فرصتي كه دست بدهد مزاحم شما خواهم شد اينست ، كه انشاءالله با ياري شما هم آن را به نتيجه اي برسانيم .

    فعلا اينجا هستيم كه آيا لازم است كه ما نوجوان يا جوان نباشيم كه واقعه اي مثل كربلا كه نه ، حتي مثلا همين انقلاب هم براي ما رخ داده باشد ؟ يا نه : هر روزمان خودشم عاشوراست ؟

    براي اينكه بهتر و بيشتر در جريان مقصود عرض بنده قرار بگيريد ، مثلا توجهتان را جلب مي كنم به فرمايشي از استاد شهيد مرتضي مطهري كه مي فرمايند : ( سرا پاي هستي جولانگاه فكر بشر قرار ) ميگيرد ، چراكه : ( بشر بحكم خواهش فطري خويش هر وقت و در هر جا كه مجالي و فرصتي براي تفكر پيدا كرده است از اظهار نظردر باره نظام كلي عالم خودداري نكرده است ) .

    خب اين شامل رخداد واقعه اي در ( هستي ) هم مي شود ، ولو مثل مثلا ابن زياد هم با دو چشم خود من آن واقعه را نديده باشم به اصطلاح ، چراكه شايد نقلش را خوانده باشم مثلا .  

    اميد وارم كه اگر هم به روز واقعه نرسيده باشيم به آن نزديكتر شده باشيم و انشاءالله تعالي بروزتر ش هم بكنيم ، بعد هم نگاهش و آنگاه رسالت هم بنابر آن . 

    با تشكر از وقتي كه صرف اين كرديد ، فعلا خدانگهدار .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 13:31  توسط احمد علی یزدی  | 
سلام دوستان از فردا مطالبتون رو توی وبلاگ بذارید و همچنین پیشنهاداتون رو یا حسین
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 22:45  توسط هیئت عاشقان سید الشهداء  | 

بنام خدا

سلام عزیزان

یه روز وقتی نشسته بودم و سخنرانی عزیزی رو گوش میکردم و اون بنده خدا به آخرای فراز سخنرانیش رسید یه سوال پرسید و بعدشم خودش جواب داد . سوال این بود:

چه باید کرد تا زمان ما رو با خودش نبره و به روزمرگی و دوری از ارزشها «ارزشهای اسلامی »در این دوران دچار نشیم؟

و بعد گفتن بهترین کار اینه که اولا هر شخص خودش رو حفظ کنه در مرحله اول و در مرحله بعدی خانواده و بعد هم دوستانش رو........و بهترین کار دایر کردن هیئتهایست که بشه در اون مبانی و اصول اسلامی آموزش داده بشه و در کنارش هم نقل فضائل ائمه باشه یعنی هم کتاب رسول الله و هم اهل بیت رسول الله.......

خب دوستان گرامی  اینجا تو دنیای وب  ما وبلاگهایی رو سراغ داریم که نمایندگی و  اسم  یک هیت و یا گروه مذهبی که در دنیای حقیقی وجود دارد را یدک میشکن و اون معنی که ما از وب هیتی مد نظرمونه رو دنبال نمیکنه یعنی میادش فعالیتهایی که اون تشکل یا هیئت انجام میده پوشش خبری و تبلیغی میده .......

در حالیکه چیزی که ماها رو جمع کرده و میکنه یک  هیت است که بچه ها اینترنتی بیاین اینجا  و گرد هم بیاین و با هم تبادل فرهنگی داشته باشن ........کارای زیادی  از این وبلاگ  بر میاید یکی همین که بچه ها بغیر وبلاگ خودشون به یکجایی دیگری که متعلق به دیگران و اوست تعلق خاطر کنه  ؛ جاییکه  از حضور و سلامت دیگر دوستان خبر داره شه جاییکه بیاید مطلب تازه وبلاگش رو تبلیغ کنه جایگه دست جمعی بتونن دیگران رو امر به معروف و نهی از منکر کنند جاییکه ده قلم صد قلم هزار تا قلم یه قلم بشه یه چیزی مثل وحدت  جاییکه قطره قطره بشن دریا جاییکه اگه تو دنیای وب اگه کسی به دینشون به کشورشون به هویتش توهین کرد مشت بشن یک رای بشن یه رنگ بشن و در عین حال قلمرو خصوصیش یعنی همون وبلاگ خودش رو هم داشته باشه..........

محرم بهانه است!!

نه بهتر بگم پیام محرم و کربلا چیزی غیر از اصلاح امور است که با اتحاد تحقق پیدا میکنه چیزی که در کربلا اتفاق نیفتاد ، اتحاد را میگویم........

بعضی ها کربلا را شکست قلمداد میکنند بعضی پیروزی بعضی ها هم هم شکست وهم پیروزی..

وبنده معتقدم هم شکست و هم پیروزی......

چرا شکست؟

تصور کنید اگر امام حسین یه چند سال حکومت را بدست میاورد!!

ما الانی  خیلی چیزا داشتیم .................

کسی که شهادتش اینقدر دستاورد داشته باشه برای محرومان

حساب کنید حیات طیبه سیاسی ایشون و فرزندانش چه انقلابی در نگرشها میتوانست داشته باشد ........

مسیر تاریخ بشر اینی نبود که الانی  ظلم و ستم از در و دیوارش می ریزه .......

چند دستگیها بیداد نمیکرد............

همه آگاه بودند............

دیگر کسی به اسم آزادی ؛ آزادگی مردم را نمیگرفت..............

بیایید با توسل به شهدای کربلا بخصوص سید و سالار شهدا امام حسین رسالت زینبی خودمون را بدون هیچ حب و بغضی انجام بدیم .

........

اما دوستان عزیز اینجا به چند چیز نیاز داره

یک لوگوی مناسب با حال و هوای هیئت

یک اسم که همه در انتخاب اون شریک باشن

یک قالب وبلاگ

یک  مداحی (آهنگ )فلش

هزار تا نویسنده

و هزاران خواننده

کمک کنید و نظر بدهید تا انشاء الله بتونیم ایکار رو انجام بدیم

دوستانی که در قسمت قبلی پیام دادن نام کاربری و رمز ورود رو واسشون ایمیل فرستادیم یا تو قسمت نظرات قرار دادیم  این دوستان واسه نظر دادن بیاین داخل وبلاگ و پیامشون رو پست کنن و دوستان دیگه همه با اعلام آمادگی  واسشون  رمز ورود  درست کنیم.

دوستان درست شدن این وبلاگ رو به دیگران هم خبر بدن .

حرف به درازا کشید ........

خداحافظ تا بعد

این سر و جان فدای تشنه لب کربلا

یا حسین«ع»

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 13:3  توسط هیئت عاشقان سید الشهداء  | 
بنام خدا

میخواهیم کنار هم در این  وبلاگ یک هیت اینترنتی گروهی راه اندازی کنیم

به کمک فکری و قلمی و تبلیغی شما عزیزان محتاجیم

از عزیزانی که مایل به همکاریند درخواست میشود در قسمت نظرات

آدرس ایمیل و وبلاگ خود را برای دریافت  اسم کاربری و پسورد ارسال کنند

تا خود عزیزان در ایم امر حضور مستقیم داشته باشند

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 15:1  توسط هیئت عاشقان سید الشهداء  |